نز ذره گردم آگه ، نز خود ، نه ز آفتاب ، * در بحر ژرف بيخودى ار غوطهاى خورم
« سبحانى » آن نفس ز من ار بشنوى بدانك * آن او بود ، نه من ، بسوى هيچ ننگرم
اى بىخبر ز حالت مستان با خبر * بارى نظاره كن ، بخرابات برگذر
آنان كه گوى عشق ز ميدان ربودهاند * بنگر كه : وقت كار چه جولان نمودهاند ؟
880
خود را ، چو گوى ، در خم چوگان فگندهاند * گوى مراد از خم چوگان ربودهاند
كشت اميد را ز دو چشم آب دادهاند * بنگر برش چگونه فراوان درودهاند
تا سر نهادهاند چو پا در ره طلب * بس مرحبا كه از لب جانان شنودهاند
هر لحظه ديدهاند عيان عكس روى دوست * آيينهء دل از قبل آن زدودهاند
در وسع آدمى نبود آنچه كردهاند * اينان مگر ز طينت انسان نبودهاند ؟
885
آن دم كه گفتهاند « انا الحق » ز بيخودى * آن دم بدانكه ايشان ايشان نبودهاند
در كوى بيخودى نه كنون پا نهادهاند * كز مادر عدم همه خود مست زادهاند
آن دم كه جام باده نگونسار كردهاند * بر خاك تيره جرعهاى ايثار كردهاند
از رنگ و بوى جرعه يكى مشت خاك را * خوشتر هزار بار ز گلزار كردهاند
اين لطف بين كه : بىغرض اين خاك تيره را * از درديى سرشتهء انوار كردهاند
890
اين بوالعجب رموز نگر كز همه جهان * آب و گلى خزانهء اسرار كردهاند
در صبحدم براى صبوح از نسيم مى * مستانه خفته را همه بيدار كردهاند
چندين هزار عاشق شيدا ز يك نظر * نظارگى خويش به ديدار كردهاند
نقشى كه كردهاند درين كارگاه صنع * در ضمن آن جمال خود اظهار كردهاند
افگند بحر عشق صدف چون بهر طرف * گوهرشناس بهر گهر نشكند صدف
895
چندين هزار قطرهء درياى بىكران * افشاند ابر فيض بر اطراف كن فكان
ناگه در آن ميانه يكى موج زد محيط * هم قطره گشت غرقه و هم كون و هم مكان