روزى شيخ او را گفت : احمد ما نماز جنازه كى بر تو كنيم ؟ گفت : آنگاه كه شيخ فرمايد . شيخ فرمود : بعد از هفتهاى ديگر . احمد موصلى بازگشت ، و باز موضع خود رفت ، و به عبادت مشغول شد و ختمهاى قرآن كرد . و چون يك هفته بگذشت ، از آن زمان كه شيخ فرموده بود ، در آن جايگاه كه نشسته بود ، سر بر زانو نهاد ، و از دار فنا به دار بقا رحلت كرد . در حال شيخ روزبهان - قدس اللّه روحه العزيز - خود و جمع مريدان ، از در رباط سالبه درآمد . جماعتى به تكفين وى رغبت كردند . شيخ روزبهان ايشان را منع فرمود و عمامه سفيد كه بر سر داشت از سر باز كرد و از سر مبارك فروگرفت و فرمود تا آن به كفن وى ساختند . و بر وى نماز كرد و بسيار بگريست ، و در زير منظرهاى كه در آن رباط است او را دفن كرد . و شيخ فرمود : تا قبر او ظاهر نگردانند ، و همچنان با زمين راست كردند . و اللّه اعلم .
حكايت - از معتبران منقول است كه وقتى شيخ كبير روزبهان - قدس اللّه روحه العزيز - در بام رباط بود ، و در ذوقى و حالى بود . شيخ فخر الدين احمد كه فرزند صلبى او بود به خدمتش آمد ، و چنانچه عادت طفلان بود ، مزاحم شيخ مىگشت ، و با او سخن مىگفت . شيخ او را برگرفت ، و از بام در صحن رباط انداخت . زمانى بگذشت ، و شيخ از آن وقت باز آمد ، فرمود :
احمد . شيخ فخر الدين گفت : لبيك . فرمود : هيچ الم به تو نرسيد ؟ [ گفت : نرسيد ] شيخ از گوشهء بام دست فراز كرد و او را بر خود برد . و اللّه اعلم .
حكايت - چنين منقول است از ابو الشكر خادم كه خادم شيخ روزبهان بود كه : شبى شيخ فرمود : ابو الشكر برخيز و بر بام رو ، و قدرى برف بياور . بر بام رفتم ، و هوا صافى بود ، و هيچ برف نبود . باز خدمت شيخ آمدم ، و گفتم : شيخ هيچ ابرى نيست و هوا صافى است . چون لحظهاى بگذشت ، ديگرباره شيخ فرمود : برخيز و بر بام رو ، و برف بياور كه همهء شهر از براى ما پربرف كردند . برخاستم و بر بام رفتم . بام را پربرف ديدم . پارهاى برگرفتم و به خدمت شيخ آوردم . و السلام .
تحفة أهل العرفان في ذكر سيد الأقطاب روزبهان ( فارسى ) — صفحة 80
مساهمون: جواد نوربخش
ص٨٠