حكايت - چنين منقول است از خدمت شيخ شيوخ الاسلام سلطان علماء الانام فخر الملة و الدين احمد - قدس اللّه روحه العزيز - كه جد مؤلف اين كتاب است كه فرمود : چون به اجازت پدر بزرگوارم سيد الاقطاب شيخ روزبهان - عليه الرحمة و الرضوان - به طرف قيش رفته بودم ، مرا عارضهاى پيدا شد . آرزوى شربتى [ آب ] شيرين داشتم و يافت نمىشد . يك دو روزى بدين [ طريق ] بگذشت . روزى در خاطرم آمد كه از خدمت پدر خود استدعا كنم . روى به طرف شيراز كردم ، گفتم : اى شيخ مرا درياب كه عظيم در آرزوى شربتى آب شيرينم . چون اين بگفتم : بعد از لحظهاى شخصى را ديدم ، از روى هوا درآمد ، و كوزهاى آب در دست داشت . گفت : بستان . بستدم و بازخوردم . هرگز به لطافت و شيرينى آن آب نخورده بودم .
صحت كلى مرا حاصل شد . چون به طرف شيراز آمدم به خدمت شيخ ، در حال مرا فرمود كه :
آن بزرگ ، آب بياورد ؟ گفتم بياورد و از آن بسى روح و راحت يافتم . از خدمتش سؤال كردم كه : آن بزرگ كه بود ؟ شيخ فرمود : آن ساعت كه تو آب از من طلب كردى ، من استدعا از خدمت خضر - عليه السلام - كردم كه : احمد مرا آبى ده . او بود كه تو را آب داد و اللّه اعلم .
حكايت - چنين آوردهاند كه روزى شيخ كبير قطب الاولياء روزبهان - قدس اللّه روحه - در رباط بر سر منبر بود ، و به تذكير مشغول . يكى از اولياء حاضر بود . از او منقول است كه شيخ آن روز قصه خضر و موسى - عليهم السلام - مىفرمود ، و خضر - عليه السلام - حاضر بود . چون قصه به آخر رسيد ، خضر با من گفت : گوييا روزبهان آن روز با من و موسى بوده است ، كه چنانچه بود تقرير كرد . ما در سخن بوديم كه شيخ را نظر بر خضر - عليه السلام - افتاد . چرخزنان از منبر فرود آمد ، و آهنگ حضرت او كرد .
حكايت - چنين منقول است از امام معين الدين كرجى كه متولى رباط سالبه بود كه :
درويشى در رباط سالبه بود ، او را احمد موصلى - عليه الرحمة - مىگفتند ، حافظ كلام اللّه بود ، و هر روز ختمى كردى ، و پيوسته به حضرت شيخ روزبهان - قدس اللّه روحه العزيز - آمدى .
تحفة أهل العرفان في ذكر سيد الأقطاب روزبهان ( فارسى ) — صفحة 79
مساهمون: جواد نوربخش
ص٧٩