تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحفة أهل العرفان في ذكر سيد الأقطاب روزبهان ( فارسى ) — صفحة 75

مساهمون:

ص٧٥
طايفه چه قوم بودند ؟ شيخ فرمود كه : ايشان هفت‌تنانند كه مدار و قرار جهان به وجود ايشان است ، و متوفى يكى از ايشان بود . گفتم : تا اين زمان بر سر تربت ايشان بودى ؟ فرمود : نى با ايشان رفتم ، تا تل بيضاء و زيارت كرديم . ايشان به شام رفتند . بعد از آن شيخ فرمود : زينهار تا من در قيد حيات باشم اين حكايت با كس نگويى . حكايت - از فقيه محمد بن احمد كه از عزيزان شهر شيراز بود ، نقل است گفت : وقتى در خانهء خود خفته بودم ، ناگاه چوبى از سقف خانه شكسته شد و در افتاد ، و من عظيم كوفته شدم كه به غايت فقير بودم ، و به خرج اطفال و عيال بازمانده بودم ، شب همه شب در آن فكر بودم كه بامداد چارهء آن چگونه سازم ، يا با كه گويم ، يا كدام صاحب كرامت مرا دريابد . روز ديگر چون نماز صبح بگزاردم ، كسى در خانه مىكوفت . چون در بگشودم ، شخصى را ديدم چوبى بر دوش نهاده ، و كاغذى كه زرى چند در آن بود هر دو به من داد و گفت : شيخ روزبهان سلام مىرساند ، كه بار بر خاطر منه ، و اين چوب را عوض چوب شكسته ساز ، و اين زر را به خرج كن ! من از كرامت شيخ و اشراف او بر احوال خلق متعجب بماندم . روز ديگر روى به خانقاه مبارك شيخ نهادم ، و مريد خدمتش شدم ، و بسى سعادت و دولت از آن يافتم . و السلام . حكايت - از شيخ على حافظ كه از جملهء مريدان شيخ كبير روزبهان بود - قدس اللّه روحه العزيز - نقل است گفت : مرا همسايه‌اى بود ابو سعيد نام ، و چندانكه من او را دعوت به خدمت شيخ روزبهان مىكردم ، ابا مىنمود . و هر وقت كه ذكر شيخ رفتى ، انكار كردى . و اين ابو سعيد را داعيهء سفر حجاز بود كه ثروتى و نعمتى داشت ، اتفاق روزى عزيمت خدمت شيخ روزبهان داشتم ، در ميانهء راه به ابو سعيد رسيدم ، مرا گفت : كجا مىروى ؟ گفتم : به خدمت شيخ روزبهان خواهم رفت ، اگر موافقت مىكنى ، هيچ ابا ننمود ، گفت : بيا تا به خدمت شيخ رويم ! موافقت نمود . چون به صحبت شيخ رسيديم ، شيخ او را فرمود : ابو سعيد تو را داعيهء حج است و مدت‌هاى مديد گذشت تا مىخواهى كه بدان طرف روى ، و نمىتوانى ، هيچ مىدانى كه مانع تو چيست ؟ گفت : شيخ بفرماييد ! فرمود : انكار ما است كه تو را از چنان دولتى