آمدم تا به خدمت شيخ روزبهان رويم . چون به خدمت شيخ آمديم آن عزيز را در برگرفت ، و در گوش او گفت : تا شير نيايد تو پيش ما نيايى ؟ آن بزرگ را فرياد در نهاد افتاد ، و در قدم شيخ افتاد ، و مريد خدمت شيخ گشت ، و پس از آن پيوسته به خدمت شيخ آمدى . و اللّه اعلم .
حكايت - چنين نقل است از فقيه شمس الدين محمد غسال - رحمة اللّه عليه - گفت : شبى از شبها در خواب ديدم ، كه كسى در خانه بكوفت . من برخاستم و در بگشادم شخصى ديدم ايستاده بود كه او را نمىشناختم . گفت : شيخ روزبهان تو را مىخواند گفتم : سمعا و طاعة ، با او روانه شدم . چون به در رباط رسيدم ، شيخ را ديدم ايستاده ، و سر مبارك در پيش . سلام كردم .
جواب فرمود ، مرا گفت : امشب تو را با ما بايد بود . گفتم حاكم شيخ است . در خدمتش بودم ، از دروازه بيرون رفت ، و من و آن كس كه به طلب من آمده بود ، از پى شيخ مىرفتيم ، تا به مصلى رسيديم . بدين حضيره « 1 » كه قبر امام فخر الدين مريم است . شيخ در اندرون حضيره رفت ، پنج تن ديدم نشسته ، مرا گفتند : تو بيرون حضيره باش . و سورة الانعام مىخوان « 2 » ، تا ختم كردند . و چندانكه سورة البقرة برخوانند « 3 » ، همه خاموش شدند ، و از خاموش بودن ايشان گريهاى عظيم بر من افتاد . گفتم : اين چه قوماند كه از قرائت ايشان اثرى چنان در دلم مىكند .
ناگاه شيخ بيرون آمد ، مرا فرمود : در اندرون رو ! و من در حضيره رفتم . شخصى ديدم خفته ، و روح تسليم كرده .
شيخ فرمود : بر تو باد كه او را غسل كنى نيكو . مرا ترسى عظيم پيدا شده بود . شيخ مرا بنواخت ، فرمود : مترس كه من بر در استادهام . و من او را غسل كردم . چون از غسل فارغ شدم ، او را بنهادم . شيخ در پيش رفت ، و بر وى نماز كرد . او را برگرفتند . و به پايين كوه بردند ، و او را دفن كردند . مرا گفت : تو هم آنجا باش ، تا من بازگردم . من آن جايگاه اقامت كردم ، تا وقت صبح . ناگاه شيخ را ديدم پيشم ايستاده ، و از خدمت شيخ سؤال كردم كه آن ميت كه بود ، و اين
هامش
( 1 ) - سبزهزار و باغستان
( 2 ) - نسخهء الف : مىخواندند
( 3 ) - نسخهء الف : برخواندند