در اين وقت . چون اين بشنيدم ، بازگشتم . پيش شيخ خود رفتم ، حال بازگفتم كه : شيخ روزبهان چنين فرمود . جواب داد كه : مرا اين عزيمت مصمم است و مىروم . بعد از چند روز عزيمت طرف حجاز كرد . چون به بغداد رسيد ، يك دو روزى در بغداد توقف نمود . روزى بر نشست و به طرف صحرا بيرون رفت اسبش برميد ، و از اسب درافتاد ، و پاى راستش شكسته شد ، و مدتى در زحمت بود ، و موسم حج فوت شد . بعد از آن نامه به خدمت شيخ روزبهان نبشت كه : چه مىفرمايى در اين سفر بازگردم ، يا توقف كنم تا موسم حج درآيد ؟ چون آن نامه به شيخ روزبهان آوردم ، شيخ نامه بخواند ، جواب نامه از خدمت شيخ طلبيدم . فرمود : نامهء شيخت را جواب نمىنويسم ، تا از حضرت رسول - عليه الصلاة و السلام و التحية - باز پرسم تا چه مىفرمايد . از اين قضيه سه روز بگذشت . ابو الخير خادم شيخ روزبهان بيامد و گفت :
شيخ تو را مىطلبد . گفتم سمعا و طاعة . چون به خدمت شيخ رسيدم ، فرمود : كه از حضرت رسالت شيخت را اجازت دادند ، و مىبايد رفت . در اين معنى رقعهاى به امير شمس الدين حيدر نوشت ، و در نامه كلماتى چند در اجازت از حضرت رسول - عليه الصلاة و السلام و التحية - درج فرمود كه : تو را عزيمت كعبه و زيارت رسول - عليه الصلاة و السلام - مىبايد كرد . آن نامه به من داد . نامه را به بغداد فرستادم ، پيش شيخ خود . چون نامهء شيخ روزبهان بخواند ، به وثوقى هرچه تمامتر عزيمت كعبه فرمود ، و دو وقفه دريافت ، و زيارت حضرت رسول - عليه الصلاة و السلام - بكرد ، و به مراد بازگشت .
حكايت - نقل است از شيخ محمود شيرازى - رحمة اللّه عليه - كه : [ روزى از ] اتابك سعيد ابو بكر بن سعد - طيب اللّه ثراه - سؤال كرد كه : اى پادشاه تو به خدمت شيخ روزبهان رسيدهاى ، و روى مبارك او ديدهاى ؟ گفت : بلى من كوچك بودم ، روزى در شهر برنشسته بودم ، و به جايى مىرفتم ، ناگاه از دور جمعى را ديدم ، محفهاى برگرفته بودند ، و شخصى نورانى در ميان محفه ، و خلقى انبوه به زيارت او مشغول . پرسيدم كه : اين شيخ كيست ؟ گفتند :
تحفة أهل العرفان في ذكر سيد الأقطاب روزبهان ( فارسى ) — صفحة 71
مساهمون: جواد نوربخش
ص٧١