چهارم رسيدم ، نظر كردم طايفهاى را ديدم كه نظر و ظن من در شأن ايشان آن بود كه از اهل صلاح بودند ، به خلاف آن ديدم . و طايفهاى ديگر كه ظن من در شأن ايشان خلاف آن بود ، در مرتبت بلند ديدم . از خواب درآمدم ، با خود گفتم ، نماز به رباط شيخ روزبهان برم ، و آن خواب در خدمت شيخ بگويم . برخاستم و به رباط آمدم . و نماز از پى شيخ بگزاردم ، بعد از آن چون نماز اشراق گزاردم ، جمعى در خدمتش بودند . خواستم تا آن خواب بگويم ، شيخ بانگ بر من زد كه خاموش باش . بعد از آن فرمود من بالاى سر تو بودم ، آنچه تو ديدى من ديدم ، سرّ خداى آشكارا مكن ! من از آن حال متحير شدم . شيخ در اندرون خانه رفت و چيزى بياورد ، و به من داد ، فرمود : برو و به خرج عيال كن ، و آرزوى دوشينهء ايشان بديشان ده .
حكايت - شيخ محمد بختيار شيرازى در عهد شيخ كبير روزبهان - قدس اللّه روحه العزيز - بود ، و او گفت كه : ذكر كرامات شيخ بسيار مىشنيدم ، داعيهء آن در من پيدا شد كه خرقه از وى بستانم ، و مريد او شوم . مدتى در اين فكر بودم . يك روز به خدمتش رفتم [ طايفهاى در خدمتش بودند كه ايشان را نمىشناختم . سلام كردم و در خدمتش در نشستم ] پيش از آنكه من سخن گويم ، فرمود : تمناء خود از من مطلب ، بر تو باد كه خرقه از امير شمس الدين حيدر هاشمى بستانى ، كه تو را حوالت بدوست . من از آن سخن عظيم كوفته شدم ، از خدمتش بيرون آمدم . مدت يك سال به خدمت شيخ روزبهان نرسيدم . بعد از سال عزم خدمتش كردم ، چنان كه چشم مباركش بر من افتاد ، مرا سخن اول فرمود كه : تمناى خود از من مطلب ، بر تو باد كه خرقه از امير شمس الدين حيدر هاشمى بستانى . اين نوبت چون بازگشتم ، اين حكايت با خدمت امير شمس الدين گفتم ، خرقه در من پوشانيد . مدتى در خدمتش بودم . روزى مرا گفت : محمد مرا عزم حج است ، و زيارت حضرت نبى - عليه الصلاة و السلام و التحية - گفتم :
حاكم تويى . چون از خدمتش بيرون آمدم ، به خدمت شيخ روزبهان آمدم . چون شرف دستبوس دريافتم ، شيخ فرمود : شيخت را بگوى كه تو را اقامت شيراز بهتر كه عزيمت حج
تحفة أهل العرفان في ذكر سيد الأقطاب روزبهان ( فارسى ) — صفحة 70
مساهمون: جواد نوربخش
ص٧٠