آنجا چگونه افتادم ؟ خادم گفت : در شهر ششترى و خانه خانهء ملك است و اين حرم اوست ، كه بر تخت نشسته . گفتم آنجا من چگونه افتادم ! ؟ جواب داد كه : من به صيد بودم ، تو را ديدم در سجود ، و شيران بيشه مىآمدند ، و تو را زيارت مىكردند . تو را ذوقى پيدا شد ، و بيفتادى من تو را برگرفتم ، و به آنجا آوردم . مرا سخن شيخ ياد آمد ، و صحنى « 1 » حلوا پيش من نهادند ، و چند روز بود تا هيچ نخورده بودم . به اشتهاء هرچه تمامتر ، دست فراز كردم ، تا تناولى بكنم .
شيخ را ديدم كه در برابر من آمد ، و فرمود : اى درويش چيست كه تو مىكنى ؟ آرزوى نفس خواهى داد و لقمهء سپاه خواهى خورد . چون شيخ اين بفرمود ، انگشتان من حركت نكرد كه چيزى بردارم . برخاستم تا بيرون روم ، ملكه گريهء بسيار كرد ، خادم ملكه را گفت : مرا حقوق بسيار در خدمت تو هست . چه شود اگر مرا بدين شيخ بخشى ، تا من و او هر دو به دعاى تو مشغول گرديم . ملكه آن خادم را آزاد كرد ، و به من داد . با هم عزم كعبه كرديم و وقفه دريافتيم ، و روى با شيراز نهاديم . چون به حضرت شيخ روزبهان آمديم ، دستبوس شيخ دريافتيم .
چون خادم دستبوس شيخ كرد ، شيخ فرمود : مرحبا اى آزاد كردهء درويشان . اين حكايت به اين لفظ آشكارا فرمود . آن خادم از خدمت شيخ خرقه در پوشيد و خدمت شيخ مىكرد . و اللّه اعلم .
حكايت - عزيزى بود از جملهء حفاظ شهر شيراز ، او را گردان شاه مىگفتند ، و از جملهء دوستان و مريدان شيخ روزبهان بود - قدس اللّه روحه العزيز . او حكايت كرد كه : شبى اطفال و عيال طلب طعمهاى از من كردند . و مرا هيچ نبود . از خانه بيرون آمدم ، تا طلب چيزى كنم ، و مراد ايشان حاصل كنم . چندانكه طلب چيزى كردم نيافتم ، بازگشتم ، و بر در خانه توقف كردم ، تا فرزندان در خواب رفتند . در اندرون خانه رفتم ، و سورة كهيعص و سورهء طه و يس برخواندم ، و در خواب رفتم . در خواب چنان ديدم كه مرا به آسمان مىبردند ، تا به آسمان
هامش
( 1 ) - صحن : طبق بزرگ و طشت فراخ ( غياث اللغات ) .