تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحفة أهل العرفان في ذكر سيد الأقطاب روزبهان ( فارسى ) — صفحة 68

مساهمون:

ص٦٨
حكايت - نقل است از خادم شيخ روزبهان - قدس اللّه روحه - كه او را شيخ على كوارى - رحمة اللّه عليه - گفتندى كه : مريدى از مريدان شيخ گفت روزى شيخ برنشسته بود ، و جمعى انبوه در خدمتش بودند ، و شيخ كفشى سياه در پاى داشت . مريدى را در خاطر آمد كه اى كاج شيخ اسب را بازداشتى تا من بوسه بر پشت پاى شيخ دادمى . اين معنى در خاطرم بگذشت . شيخ به نور فراست و كرامت بدانست . اسب را بازداشت ، آن درويش را گفت : بيا و آنچه در خاطر دارى بجاى آور . آن درويش برفت . و در قدم شيخ افتاد ، و بوسه بر قدم شيخ داد . و اللّه اعلم . حكايت - از جملهء عزيزان و گوشه‌نشينان شهر شيراز شخصى بود كه او را حاجى محمد گفتندى . در طريق اللّه قدمى راسخ داشت ، و از جملهء مريدان شيخ روزبهان - قدس اللّه روحه - بود . از او منقول است كه گفت : روزى در خدمت شيخ بودم ، نظر مبارك بر من انداخت ، فرمود : محمد چگونه باشى تو ، چون از اين شهر بيرون روى به عزم حج ، و شيران بيشه تو را زيارت كنند ، و بعد از آن با شيراز آيى . من اين سخن از خدمت شيخ بشنيدم . مرا خود داعيهء سفر باديه بود ، و همه روز مترصد بودم تا كه وقت سفر آيد ، و به اجازت شيخ راه كعبه برگيرم . شبى از شبها درويشى بيامد ، و از من چيزى طلبيد ، و آن درويش به غايت فقير بود و محتاج ، و مرا قدرى آرد در خانه بود ، و زن رها نمىكرد كه پاره‌اى به وى دهم ، و زبان درازى مىكرد . چون به خدمت شيخ آمدم ، فرمود : محمد هنگام رفتن آمد ، من به خانه رفتم و قدرى از آن آرد به درويش دادم ، و ذوقى عظيم از آن اشارت كه شيخ فرمود كه : وقت رفتن است ، در من پيدا شده بود ، كه صبرم نمانده بود . و از دروازه بيرون رفتم ، نمىدانستم كه چگونه مىروم ، تا چند روز بر اين طريق برفتم . شبى از خواب درآمدم خود را در خانه‌اى يافتم عظيم با تجمل در صفه تختى زده ، و زنى بر سر آن تخت نشسته ، و خادمى به رسم خدمت در برابر او استاده ، و شمع‌ها برافروخته ، مرا تعجبى عظيم از آن قضيه حاصل شد . گفتم : اين چه جايى است ، و من
تحفة أهل العرفان في ذكر سيد الأقطاب روزبهان ( فارسى ) — صفحة 68 | جواد نوربخش / ابراهيم بن صدر الدين روزبهان ثانى