او را بشناختند كه در عالم دعوى گرفتار بود ، از او كلى اعراض كردند ، و هيچ خدمت او نمىكردند ، يك دو روزى گرسنگى كشيد . چون كار به سختى رسيد ، چيزى به روى فروگذاشت تا كسى او را نشناسد و از دروازهء اصطخر دست فرا داشت و دريوزه مىكرد . اتفاق مريدى از مريدان شيخ روزبهان كه در روز استقبال كردن اين سخن از خدمت شيخ شنيده بود ، ابو بكر را در آن حالت ديد ، از دروازهء اصطخر با او همراه بود ، و او همچنان دريوزه مىكرد و هيچ چيز به وى نمىدادند ، تا به بازار بزرگ رسيد ، بعد از آن شخصى تايى نان به وى داد . درويش كه مريد شيخ بود چون آن قضيه بديد ، گفت : شيخ ابو بكر اين آن سخن است كه شيخ روزبهان فرمود ، و كرامت او ظاهر شد . انصاف داد ، گفت ما را استغفار حضرت شيخ روزبهان مىبايد كرد ، چون به حضرت شيخ رسيد ، او را دلدارى فرمود ، و از سر آن درگذشت . و اللّه اعلم .
حكايت - از خدمت شيخ بزرگوار و يگانهء روزگار نجيب الدين على بن بزغش - رحمة اللّه عليه - سؤال كردند كه : تو شيخ روزبهان - قدس اللّه روحه - ديدهاى و به خدمت او رسيدهاى ؟
شيخ نجيب الدين فرمود : من طفل بودم و روزى جايى مىرفتم ، ناگاه محفهاى « 1 » را ديدم كه خلق بسيار گرد آن درآمده بودند . پرسيدم كه : حال چيست ؟ گفتند : آن شيخ روزبهان است كه در محفه است ، و خلق به زيارت كردن او مشغولاند . شيخ نجيب الدين گفت : من از دور ايستاده بودم ، نمىتوانستم كه به زيارت شيخ روم ، و دلم عظيم مايل آن بود كه زيارت شيخ كنم ، در ميان آن همه خلق شيخ روزبهان [ را ] - قدس اللّه روحه - نظر بر من افتاد ، به نور فراست بدانست ، به دست مبارك خود اشارت فرمود كه راه آن طفل باز دهيد كه دلش مايل ماست .
خلايق راه باز دادند ، من به حضرت شيخ رفتم ، و شرف دستبوس وى دريافتم ، بسى دولت و فتوح دنيوى و اخروى از آن يافتم . و اللّه اعلم .
هامش
( 1 ) - بكسر ميم و تشديد فا : مانند هودج ، چيزى است كه در آن بيماران و بزرگان نشينند .