حكايت - از استاد حافظان فقيه حسن استماع افتاد ، كه گفت : از پدر خود شنيدم كه روزى مرا با منكوحهء خود خصومتى افتاد ، و او را چنان رنجانيده بودم كه قصد مىكرد كه به خانهء پدر خود رود و من او را به غايت دوست مىداشتم و مىترسيدم كه مبادا كه برود و روى آن نداشتم كه باز خانه روم ، همچنان متردد و متفكر بودم ، نمىدانستم كه كجا مىروم . ناگاه به در رباط شيخ روزبهان رسيدم ، غلبهاى ديدم ، و آواز شيخ شنيدم كه بر سر منبر بود ، و تذكير مىفرمود . در اندرون رباط رفتم و به مجلس شيخ بنشستم ، و خاطر بهم برمىآمد كه مبادا كه منكوحهام به خانهء پدر رود . در اين فكر بودم ، كه شيخ در ميانهء سخن روى به من كرد ، و گفت :
خاطر آسوده دار كه نرود . من چون اين بشنيدم ، فرياد در من افتاد ، چنان شدم كه عالم را فراموش كردم ، فكيف زن و فرزند . چون مجلس به آخر رسيد ، شيخ به مباركى از منبر فروآمد ، برفتم ، و دستبوس شيخ دريافتم . فرمود : زمانى توقف كن . و در اندرون خانه رفت ، و درستى « 1 » زر بياورد ، فرمود : اين بستان به چيزى ده . و به خانه بر . و پس از اين به اخلاق حميده بسر بر . من تعجب نمودم از اشراف او بر خاطرها . چنان كردم كه شيخ فرموده بود ، و روزگار به ذوق مىگذرانيديم . و اللّه اعلم .
حكايت - از معتبران استماع افتاد كه وقتى از طرف عراق شيخى به شيراز آمد ، او را شيخ ابو بكر مىگفتند . چنان كه مشايخ شيراز استقبال كردند [ و شيخ روزبهان نيز از طريق موافقت مشايخ شيراز استقبال كرد ] . چون به دروازهء اصطخر رسيدند ، شيخ روزبهان او را گفت : شيخ ابو بكر بيا تا به خانقاه رويم . شيخ ابو بكر در جواب شيخ گفت : شيخ روزبهان ما نه به سفره و شوربا خوردن تو آمدهايم . شيخ روزبهان از اين سخن برنجيد ، و از وى اعراض فرمود ، و بر زبان مباركش رفت كه اگر او را از در اصطخر تا به بازار بزرگ در طلب تايى نان نگردانم ، مرا روزبهان مخوانيد ، اين بفرمود و باز خانقاه شد . چند روزى بدين قضيه بگذشت . اهل شيراز
هامش
( 1 ) - درست : به معنى دينار ، درهم و زرى باشد كه به اشرفى اشتهار دارد .