گفتم : محبت و شفقت تو . شيخ - قدس اللّه روحه - فرمود : تو ندانستهاى كه دوست بر من مهربانتر است از تو بر من .
حكايت - چنين منقول است كه : چون ظهير الدين شفروه كه از جملهء اكابر عراق بود به شيراز آمد ، در سر روضهء شيخ كبير ابو عبد اللّه خفيف - قدس اللّه روحه - مشايخ و علما را جمعيتى بود . اتفاق كردند كه شيخ روزبهان - قدس اللّه روحه - فايدهاى فرمايد . ظهير الدين شفروه گفت : ما سخن عقلى و نقلى شنيدهايم ، سخن بقلى نشنيدهايم . شيخ روزبهان - قدس اللّه سره - روى با وى كرد و فرمود : سخن بقلى با تو آن است كه هر دو روشنايى چشمت برود ، و ديده بر سر كار نهى ، يعنى هر دو پسر . چون آن جمعيت به آخر رسيد ، هركس با جاى خود رفتند . ظهير الدين را دو پسر بود در غايت خوبى . در قرب هفتهاى هر دو درگذشتند . بعد از آن از سر عجز و اضطرار به حضرت شيخ آمد ، و عذر بسيار خواست . شيخ فرمود : تضرع اين زمان چه فايده ، چون تير از كمان رفت .
حكايت - از خواجه امام فخر الدين مطرزى - رحمة اللّه عليه - كه از جملهء عظماء و علماء عالم بود ، چنين منقول است كه فرمود : وقتى به خدمت شيخ روزبهان رفتم ، و شيخ نشسته بود و جمعى در خدمت شيخ حاضر بودند . سلام كردم ، جواب فرمود و هيچ ترحيب نفرمود ، و عادت شيخ آن بود كه بسيار ترحيب فرمودى و اعزاز نمودى . آن روز هيچ نكرد . مرا عجب آمد ، هيچ نگفتم ، و در خدمتش بنشستم . تا ساعتى همچنان بود ، ناگه فرمود : در حضرت ذو الجلال بودم ، يوسف جمالان حاضر بودند ، ناگاه تجلى فرمود
: وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِّ الْقَيُّومِ
( 20 / 111 ) . اين بفرمود و اشك از چشم مباركش ريزان گشت . چون بازآمد ، نظرش بر من افتاد ، برخاست و مرا ترحيب فرمود ، مرا معلوم گشت كه : شيخ آن زمان از كون غايب بود .
مريد حضرت شيخ گشتم و دانستم كه : اولياء حق را طورى است ماوراء طور خلق ، كه به فهم هركس نرسد ، و اللّه اعلم .