منكر شيخ بود . و شيخ اين معنى از او مىدانست ، و به حسن اخلاق بسر مىبرد . روزى از روزهاى زمستان شيخ با مريدان بر بام رباط نشسته بود . ناگاه خادم را برخواند ، فرمود : برو و جايى را بگوى روزبهان مىگويد : قدرى خره « 1 » و خرما بفرست تا درويشان ما بخورند و آن روز كه تو را آويزند از بهر تو شفاعت كنند . خادم شيخ بيامد و آن پيغام همچنان بگزارد كه شيخ فرموده بود . جاويد از سر خشم گفت : خره و خرما خواستن نيك اما آويختن بارى چرا ؟
گفت : شيخ چنين فرمود ، با آن همه كه شنيد قدرى خرما و خره بفرستاد . آن را به خدمت شيخ آوردند ، و اصحاب به كار بردند و بعد از شش ماه از او حركتى صادر شد ، پادشاه شهر حكم كرد تا او را بياويزند ، غلبه در محلت افتاد و گماشتگان و سرهنگان در آويختند ، و او را مىبردند ، اهل محلت خبر به خدمت شيخ آوردند ، شيخ فرمود : خرما و خره خوردهايد ، وعده وفا بايد كرد ، رقعهاى به خدمت پادشاه نوشت و شفاعت فرمود ، كه او را به من بخش . پادشاه وى را به شيخ بخشيد ، و او را باز خدمت شيخ فرستاد . به خدمت شيخ آمد ، و از جملهء مخلصان شيخ گشت . و اللّه اعلم .
حكايت - نقل است از فرزندى از فرزندان شيخ - قدس اللّه روحه - كه شبى از شبهاى زمستان بارانى عظيم مىبود . شيخ بر بام رباط رفت ، و ساعتى توقف فرمود . خاطرم متعلق گشت كه بدين باران عظيم شيخ در بام است ، مبادا كه جامه و خرقهء مباركش تر گردد ، و سرما در او اثر كند . برخاستم و از پى او برفتم . اثر ذوق از نفس او يافتم ، دانستم كه وقتش خوش است با حضرت عزت . چون بر بام رفتم ، ديدم كه آن موضع كه شيخ استاده بود به قدر سپرى زمين خشك بود . و باران بر آن نباريده بود . و خرقه و جامهء شيخ به حال خود بود : بعد از زمانى چون بازآمدم ، از من بازخواست فرمود : كه چه چيز تو را بدان داشت كه از پى من آمدى ؟
هامش
( 1 ) - به فتحين گنجاره يعنى ثفل روغن كنجد ( غياث اللغات ) .