حكايت - چنين آوردهاند كه در زمان سلطان عاشقان جهان شيخ كبير روزبهان - قدس اللّه روحه العزيز - شخصى بود از سر خامى و ناتمامى پيوسته ايذاى شيخ كردى ، و انكار شيخ مىورزيدى ، و اين حكايت به سمع مبارك شيخ مىرسانيدند . روزى شيخ خادمى را بر او فرستاد . كه زبان نگهدار و به روزگار خود مشغول باش ! آن مرد از سر افسوس گفت : مرا زخمى بزن . اين حكايت به شيخ رسانيدند . شيخ گرم گشت ، و دست مبارك بر زمين زد ، و فرمود : از او فارغ شديم . اين سخن از شيخ به او رسانيدند . او به استهزاء دست بر پهلوى خود نهاد ، گفت : بر اين پهلو زده است . اين بگفت ، و برنشست و به خدمت پادشاه عهد رفت . اتفاق پادشاه در خشم بود ، و از وى چيزى در خاطر داشت ، با وى در مكاوحت « 1 » افتاد . پادشاه تيغى در دست داشت بر او زد ، بر آنجا آمد كه او دست نهاده بود ، و در حال هلاك شد . و آن روز غريو در شهر افتاد ، و خلق بهيكبار معتقد شيخ شدند . و هم از كلمات شيخ است كه فرمود :
حق تعالى تيغى به دست اولياء خود داده است كه قبضهء تيغ در دست ايشان است ، و سر تيغ از عرش برگذشته ، گفتند : شيخ واى بر آنكس كه شما اين تيغ بر وى زنيد ! شيخ فرمود :
حاشا للّه ، كه ما آن تيغ بر كس زنيم . واى بر آن كس كه خود را بر آن تيغ زند . و اللّه اعلم .
حكايت - چنين نقل است از ابو غالب پوستيندوز كه او گفت : شبى در خانه خفته بودم ، آواز شيخ روزبهان شنيدم كه در ذوق بود ، و آهى خوش مىزد . و راحتى از نفس مباركش به دلم مىرسيد . گوش فراداشتم تا باشد يك نوبت ديگر آه او بشنوم . در اين بودم كه شيخ آهى بزد و نورى از نفس مباركش در خانهء من ظاهر شد ، كه گوييا صد شمع و چراغ افروخته شد و سوزنى كه در ديوار زده بودم ، به نور نفس شيخ ، آن سوزن را در ديوار بديدم . چون شيخ خاموش شد ، چندانكه دست در ديوار مىماليدم ، آن سوزن را نمىيافتم . با خود گفتم اگر شيخ
هامش
( 1 ) - دشمنى كردن و دشنام دادن ( غياث اللغات ) .