قدس اللّه روحه العزيز - رفتم ، و آنجا خلوتى برآوردم ، گشايشى نيافتم . در خلوت دوم شروع نمودم ، بعد از چند روزى شيخ ابو يزيد را - قدس اللّه روحه - در واقعه ديدم ، فرمود : بازگرد كه شفاعت تو به شيخ روزبهان كردم ، و قبول كرد . گفتم : اى شيخ نشان قبول چيست ؟ شيخ ابو يزيد فرمود كه : نشان قبول آن است كه بامداد چون برخيزى رويت باز حال خود رفته باشد . روز ديگر چون برخاستم آينه را در روى داشتم ، رويم سفيد شده بود . زيارت شيخ ابو يزيد كردم ، و روى باز طرف شيراز نهادم ، به اشتياقى هرچه تمامتر . چون به شيراز آمدم ، به خدمت شيخ شتافتم . چون از در رباط درآمدم ، شيخ را ديدم در محراب نشسته بود . سلام كردم . جواب فرمود . چون عزم دستبوس كردم . شيخ فرمود : ظهير شفيعت بس بزرگ بود ، از سر آن درگذشتم . و اللّه اعلم .
حكايت - در عهد اتابك سعيد سعد بن زنگى ، انار اللّه برهانه ، جمعى از منكران و حاسدان پيش اتابك غمازى شيخ كردند ، و بدىها بسيار گفتند ، و اتابك را با خدمت شيخ عظيم متغير گردانيدند ، چنانچه عزم آن داشت كه رنجش خاطر شيخ كند . شبانه در گنبدى بر سر تخت خفته بود . نيمشب فريادى برآورد . غلامان به خدمتش رفتند . او را ديدند از سر تخت در افتاده ، و به غايت حزين و متفكر . از خدمتش سؤال كردند كه : حال چيست ؟ گفت : خفته بودم چنان ديدم كه شيخ روزبهان از سر گنبد درآمد ، و گوش من بگرفت ، و گفت : اى ترك جايى نمىنشينى و الّا سزاى خود بينى ! فرياد در من افتاد ، در حال خزينهدار بخواند ، و زرى چند بسيار به خدمت شيخ فرستاد ، گفت : سلام من برسانيد ، و بگوييد كه ما مريد شديم ، و منكران تو را آنچه سزاى ايشان است با ايشان كنيم . و اللّه اعلم .
حكايت - چنين منقول است از معتبران كه شبى شيخ كبير روزبهان - قدس اللّه روحه العزيز - در بام رباط بود ، و وقتش خوش بود . اتفاق طايفهاى از جوانان مىگذشتند ، و سازى مىزدند ، و اين دو بيت مىگفتند :
تحفة أهل العرفان في ذكر سيد الأقطاب روزبهان ( فارسى ) — صفحة 58
مساهمون: جواد نوربخش
ص٥٨