اى دل سر كوى دوست ز افغان خاليست * بام و در و روزن از نگهبان خاليست
گر زانكه به جان باختنت ميلى هست * برخيز و بيا كنون كه ميدان خاليست
شيخ را وقت خوش شد ، همچنان چرخزنان از روى هوا درآمد . چون به ايشان رسيد ، در حال ايشان همه سازها بر زمين زدند ، و در قدم شيخ افتادند ، و توبت كردند ، و به رباط آمدند ، و ملازمت خدمت شيخ نمودند ، و از جملهء سالكان طريق اللّه گشتند .
و همچنين نقل است كه چون از روى هوا درآمد در رباط بكوفت . درويشى عزيز بود كه پيوسته در دهليز رباط خفتى ، و شيخ را با وى عنايتى بود ، و او درويشى گرمرو بود . چنانچه شيخ در بكوفت ، درويش گفت : شيخ هم از آن راه كه آمدى بازگرد . شيخ فرمود : درويش تو آن وقت بازآور ، تا من بدان راه بازگردم . و اللّه اعلم .
حكايت - از قاضى سراج الدين ، كه قاضى ولايت شبانكاره بود ، چنين استماع افتاد ، و او حكايت كرد از پدر خود گفت : من با پدر خود به خدمت شيخ روزبهان آمدم به زيارت ، و جمعى تمام با هم بوديم . شيخ سخنى چند در طريق معرفت مىفرمود . اصحاب را وقت خوش شد . من جوان بودم ، نيك فهم نمىكردم . تسبيحى در خدمت شيخ نهاده بود ، و دانهاى در ميان آن تسبيح بود كه در نظر من خوشآمد با خود گفتم : اگر اين شيخ صاحب كرامات است اى كاج « 1 » از اين تسبيح اين دانه به من دادى . چون مرا اين در خاطر بگذشت ، شيخ در تقرير سخن بود . بعد از آن زمانى بگذشت ، از اين سخن فارغ شد . به هنگام آنكه برمىخاستم ، پدرم با آن بزرگان يكانيكان مىرفتند ، و زيارت شيخ مىكردند . من نيز موافقت كردم و دستبوس شيخ دريافتم . خواستم تا بازگردم ، مرا فرمود : توقف كن و امانت خود بستان .
تسبيح بگسلانيد ، و آن يك دانه كه خاطر من به آن ميل بود بيرون آورد و به من داد . من متحير شدم و در قدم شيخ افتادم و از جمله مريدان شيخ شدم .
هامش
( 1 ) - كاش