و از معتبران استماع افتاد كه شيخ بهاء الدين گفت : چون به شيراز آمدم ، اسبى داشتم ابلق پيشكش حضرت شيخ كردم . آنچه از حضرت دار الخلافه عوض آن رسيد بيست و پنج اسب با ساخت « 1 » زر به تحفه بر من آوردند .
و چنين منقول است كه چون خليفه مريد شيخ بهاء الدين گشت : به انواع انعام او را مىنواخت و عطاهاى بسيار و نعمت بىشمار او را ارزانى مىداشت . طايفهاى را آتش حسد در جسد افتاد ، به قصد شيخ بهاء الدين برخاستند . هر غمزى كه مىكردند و هر كيدى كه مىنمودند ، در شأن شيخ بهاء الدين درنمىگرفت . تا شبى اتفاق افتاد كه جمعيتى ساختند و دعوتى نيكو ، چنان كه طريقهء اهل بغداد بود تكلفها كرده و الوان اطعمه و اصناف حلاوه ساخته .
شيخ بهاء الدين در آن دعوت حاضر شد . به هنگام خان گستريدن شيخ بهاء الدين دستاچه « 2 » خود برگرفت و قدرى از آن در دستاچه بست و در آستين نهاد . جمع منكران چون آن حركت بديدند ، عظيم خرّم شدند ، با يكديگر گفتند در مذمت اين شيخ دستاويزى بهتر از اين قضيه نباشد . رقعهاى به خليفه نوشتند كه : اين همه نعمت كه تو اين مرد را مىدهى خساست او تا بدين حد است كه زله « 3 » مىبندد .
منهيان اين حكايت به سمع خليفه رسانيدند . خليفه از حسن اعتقادى كه داشت دربارهء شيخ زود متغير نگشت . جواب فرمود كه : اين حركت از سرّى خالى نباشد ، او را به دار الخلافه بايد آورد تا اين معنى از او پرسيم .
بعد از آن طايفهاى را به خدمت شيخ بهاء الدين فرستاد كه زمانى به دار الخلافه حاضر بايد
هامش
( 1 ) - يراق و بند و بار زين اسب ( برهان قاطع ) .
( 2 ) - دستا مخفف دستار به معنى روپاك است و دستاچه نيز به معنى روپاك و دستمال مىباشد ( برهان قاطع ) .
( 3 ) - به عربى طعامى مىباشد كه مردم فرومايه از جايى بردارند و برند ( برهان قاطع ) .