شد . شيخ برخاست و به دار الخلافه رفت . او را به خدمت خليفه بردند ، احترام خدمتش كرد .
بعد از آن امير المؤمنين گفت : اى شيخ نعمت ما چه كم شد كه تو را حاجت به زله كردن باشد ؟
شيخ بهاء الدين در جواب فرمود كه : امير المؤمنين را نعمت كم نيست و بر مزيد است . بلى اين زله كردن بنا بر سرّى است مرا از حضرت شيخ و مقتداى من شيخ روزبهان - قدس اللّه روحه العزيز - امير المؤمنين گفت : اين سرّ را بيان بايد فرمود ، و اين رمز آشكارا بايد كرد ، تا ما را نيز بهرهاى باشد . شيخ بهاء الدين فرمود : بر رأى امير المؤمنين عرضه مىگردانم كه : حال آن بود كه چون به خدمت شيخ روزبهان رفتم ، و مريد حضرت او شدم ، شيخ مرا تربيت مىفرمود ، و در خلوت مىنشاند ، همانا هنوز نخوتى از بقاياى بزرگزادگى در من مىيافت ، خواست تا آن نخوت و تكبر در من فروشكند . روزى مرا فرمود : بهاء الدين مىبايد كه تو زلهكش درويشان باشى . هركجا كه شيخ رفتى صوفيان هر زله كه كردندى به اجازهء صاحب ضيف من آن زله را به اشارت شيخ برمىگرفتم و نفس من عظيم [ متالم ] مىشد و كسر نفس من در آن بود .
چون بدين طرف آمدم ، قربت امير المؤمنين يافتم ، انواع نعمت مرا ارزانى داشت . دوش چون خان گستريدند ، نفسم سركشى كرد كه بغداد است و خدمت خليفه . و چون وصيت شيخم يادم آمد زله كردم ، تا بدانم كه همان زلهكش صوفيانم . خليفه را به غايت خوشآمد و اين معنى پسنديده داشت و اراداتش زياد شد و در خدمتش بيفزود .
حكايت - و چنين استماع افتاد از خدمت شيخ و پدرم شيخ شيوخ الاسلام صدر الملة و الحق و الدين روزبهان الثانى - روح اللّه روحه - كه چون شيخ بهاء الدين يزدى - رحمة اللّه عليه - بعد از چند سال از وفات شيخ كبير روزبهان - قدس اللّه روحه العزيز - به شيراز آمد به رسالت از دار الخلافه ، چون به شهر رسيد ، اول به زيارت شيخ حاضر شد . روز ديگر به حق قدوم بر او رفتم ، بر منظرهاى نشسته بود و اسبان تازى بر طويله بسته و غلامان برابر ايستاده ،
تحفة أهل العرفان في ذكر سيد الأقطاب روزبهان ( فارسى ) — صفحة 45
مساهمون: جواد نوربخش
ص٤٥