تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحفة أهل العرفان في ذكر سيد الأقطاب روزبهان ( فارسى ) — صفحة 41

مساهمون:

ص٤١
شيخ بر سر منبر بود ، و خلق بسيار ، و كثرتى عظيم بود ، چنانچه راه نبود كه به خدمت شيخ - قدس اللّه روحه - رفتمى . ناگاه نظر شيخ بر من افتاد . مجلسيان را فرمود كه : راه آن پير تسترى باز دهيد كه او را نشان به ما دادند . چون اين سخن از لفظ شيخ بشنيدم بىطاقت شدم ، همچنان با ركوه و عصا بر بالاى منبر رفتم . شيخ از سر لطف مرا در كنار گرفت . چون سينهء مبارك شيخ - قدس اللّه روحه - به سينهء من رسيد ، آنچه مىطلبيدم به دل و جانم فرود آمد . مريد خدمت او شدم ، و مدتى ملازمت خدمتش نمودم . آنچه شرائط طريق اللّه بود از خلوت و غيره از خدمت او حاصل كردم ، پس از خدمتش اجازه طلبيدم و مراجعت كردم ، چون به ولايت تستر رسيدم چند روزى اقامت نمودم ، ناگاه آوازه‌اى در شهر افتاد كه در بغداد زنى پيدا شده كه او را جوهريه خوانند ، و اشرافى بر خاطرها دارد . چنان كه هركس كه بر او مىرود سرّ ضمير او آشكارا مىكند ، و خاطر او پيدا مىگرداند . چون اين سخن بشنيدم ، غيرتى در نهاد من پيدا شد ، كه چگونه بود كه زنى تصرف در اندرون مردان كند ! برخاستم با نه تن ، و آهنگ بغداد كردم . چون به بغداد رسيدم عزيمت خانقاه جوهريه كردم . چون به اندرون خانقاه رفتم ، پرده‌اى ديدم بسته و جوهريه از پس پرده نشسته ، و خادمان استاده ، از خدمت شيخ خود مدد طلبيدم ، و از طريق معنى راه برو فروبستم ، و زمانى بگذشت و خادمان منتظر ، تا جوهريه به قاعده در سخن آيد ، و آنچه در خاطر ماست آشكارا كند . ناگاه كسى را بيرون فرستاد از پس پرده و گفت : جوهريه مىفرمايد كه در ميان شما شخصى هست كه سخن بر ما فروبسته است . من گفتم راست مىگويد كه آن منم كه رها نمىكنم كه تصرف كند . جوهريه گفت : بگويند تا اجازه دهد . اجازت طلبيد ، خاطر متعلق اين معنى شد ، گفتم : او داند اجازت است . بعد از زمانى جوهريه گفت : بگوييد كه خاطرت به من نمودند چنان ديدم كه اين سطر بر دلت نبشته