تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحفة أهل العرفان في ذكر سيد الأقطاب روزبهان ( فارسى ) — صفحة 46

مساهمون:

ص٤٦
چنانچه قاعده بود . پدرم شيخ الاسلام فرمود : مرا در خاطر آمد كه اين تجمل حجاب شود يا نه ؟ شيخ بهاء الدين به نور فراست بدانست ، روى سوى من كرد و گفت : شيخ‌زاده به حق خرقهء جدت و روزگار مبارك او كه اين تجمل و آيين كه تو مىبينى در نظر من همچنان مىنمايد كه عكسى در آينه ، يعنى هست نمايند است كه در حقيقت نيست . حكايت - و هم از شيخ بهاء الدين منقول است كه : وقتى در خدمت شيخ روزبهان - رحمه اللّه - بودم و مرا در خلوت نشانده بود و ترك و تجريد فرموده و وصيت كرده كه : خاطر نگاهدار . هرچه داشتم ايثار كرده بودم ، از جمله اسبى ابلق داشتم آن را ايثار كرده بودم . شبى از شب‌ها در ميانهء شب خاطرم به خشنى « 1 » ازرق افتاد كه از براى من دوخته بودند . برخاستم و عزم آن كردم ، تا آن را بيرون آورم كه ، سخت به تكلف بود و به تبرك آورده بودند ، تا آن را ببينم . در اين حال بودم كه كسى در خلوتخانه بكوفت . در باز كردم ، شيخ روزبهان را ديدم ، در قدمش افتادم . فرمود : بهاء . گفتم لبيك . فرمود : مرد چون از حق بازماند ، چه به اسب ابلق و چه به خشن ازرق . به بركت نزهت شيخ خاطرم بعد از آن مجموع گشت و گشايش روى نمود . حكايت - قضيتى ديگر قضيهء اتابك محمد پهلوان بود و آن‌چنان بود كه اتابكان سعيد تكله بن زنگى و سعد بن زنگى - انار اللّه برهانهم - مريد و معتقد حضرت شيخ روزبهان - قدس اللّه روحه - بودند . جمعى هم از آل سلغر به مخالفت اتابك تكله بيرون آمدند . و به عراق رفتند . و اتابك محمد پهلوان را تحريص كردند و وعده‌هاى مال دادند ، و با لشكرى به طرف شيراز آوردند ، و در صحراء جعفرآباد فرود آمدند ، و اهل شهر را در حصار گرفتند . شبانه اتابك سعيد تكله به عزم زيارت به خدمت شيخ آمد . حال با خدمت شيخ بگفت . شيخ فرمود : تو باز گرد و خاطر مجموع دار كه فردا سهل گردد . شيخ روز ديگر چون از نماز صبح فارغ
هامش
( 1 ) - خشن به فتح اول بر وزن چمن گياهى باشد كه از آن جامه بافند و فقيران و درويشان پوشند ( برهان قاطع ) .
تحفة أهل العرفان في ذكر سيد الأقطاب روزبهان ( فارسى ) — صفحة 46 | جواد نوربخش / ابراهيم بن صدر الدين روزبهان ثانى