شد ، و از اوراد بپرداخت ، خادم را فرمود تا اسب را زين نهادند جمعى مريدان ميان در بستند ، تا در خدمت شيخ باشند ، كه پيوسته چهل تن از مريدان ملازم حضرت شيخ بودند ، و به شب در رباط ساكن . شيخ اصحاب را فرمود تا دو خادم بيش نيايند . خادم شيخ با درويشى در خدمت شيخ بودند . شيخ خادم را فرمود تا سجاده و ركوهء آب با خود بردارد ، برداشتند . اهل شهر مترصد ، شيخ برنشست ، و خادمان در خدمتش .
چون به دروازه رسيدند در بگشودند شيخ بيرون رفت تا به لشكرگاه ايشان رسيد . حجاب درآمدند و حكايت كردند با اتابك محمد پهلوان كه : شيخى آمده است ، پرسيد : چه شيخى است ؟ گفتند : شيخ روزبهان است . اتابك چون بشنيد از تخت فرود آمد ، گفت : سراپردهها را دامن برداريد . پرده برداشتند . و شيخ همچنان سوار مىراند . اتابك محمد استقبال شيخ كرد ، و شيخ را فرود آورد ، و دستبوس شيخ كرد و شيخ را بر جاى خود نشاند .
شيخ فرمود : محمد پهلوان اين ملك خداى به من داده است و آن كس نشيند كه من خواهم . اگر به جنگ آمدهاى اينك قدرى آب با خود آوردهام تا طهارت سازم و جواب تو گويم تو را با تكله كارى نيست . اتابك محمد پهلوان چون اين بشنيد ، گفت : اى شيخ به حق آن خدايى كه ملك باقى او راست و ملك او مىدهد و او مىستاند ، كه از طرف عراق چون عزيمت فارس مىكردم خاص روى دلم در خدمت تو بود . و به عزم زيارت خدمت تو آمدم ، چون بدين طرف رسيدم ، انديشه مىكردم كه با لشكر در اندرون شهر نتوان آمدن ، كه شهر بهم برآيد ، و عين بىادبى بودى به خدمت شيخ فرستادن كه تحشم « 1 » نماى و ما را به حضور مبارك مشرف گردان . شيخ به نور فراست دانست و تشريف حضور را ارزانى داشت ، چنانچه شيخ فرمايد . به اشارت شيخ كاربند شوم . شيخ فرمود كه : تكله را نوازش مىبايد فرمود و او را
هامش
( 1 ) - به فتحتين و ضم شين معجمه مشدد : صاحب چاكران و خدمتكاران شدن ( غياث اللغات ) .