فضولى ما كنى . هيچ دانى كه اين پسر كيست ؟ گفتم شيخ بفرمايد . گفت اين وزير زادهء شهر ماست ، ما با او روزى دو مواسات مىكنيم ، تا درآيد . و اين پسر شيخ خلوت تو خواهد بود .
بعد از دو سه روز موى برگرفت ، و در طريقهء مشايخ آمد ، و بسطى عظيم يافت ، و به مرتبهاى رسيد كه تحفة البررة فى أسئلة العشرة كه كتابى معتبر است در طريق تصوف ، از مصنفات اوست ، و او را مجد الدين بغدادى گويند . و بعد از آن شيخ على را در خلوت نشاند . و بيرون از اين قضيه ميان شيخ نجم الدين كبرى و شيخ روزبهان - قدس اللّه روحهم - مكاتبات و مراسلات بوده .
حكايت - شيخى ديگر ، شيخ ارباب طريقت ، نجيب الدين عبد الخالق تسترى بود [ رحمة اللّه عليه ، كه از كبار مشايخ ششتر بود ] و اخلاف بزرگ داشت و هنوز هستند و از وى منقول است كه گفت : ابتداء حال رياضت كشيدم ، و سياحت بسيار كردم ، تا به خاك شام رسيدم . شنيده بودم كه كوه لبنان پيوسته از اولياء حق خالى نباشد . مدتى در آن كوه بسر مىبردم . روزى جمعى از اولياء بر من ظاهر شدند ، زيارت ايشان دريافتم . هنگام رفتن گامى چند از پى ايشان برفتم ، تا باشد كه با ايشان مصاحبت نمايم بزرگ ايشان روى به من كرد و گفت : گشايش كار تو از پيش شيخ روزبهان است از فارس ، بازگرد و به شيراز رو ، او را درياب . چون اين سخن بشنيدم ، اگرچه هرگز شيخ را نديده بودم ، اشتياق حضرت شيخ - قدس اللّه روحه - بر من غالب گشت . از شام آهنگ فارس كردم .
چون به شيراز رسيدم روى به آستانه مبارك شيخ نهادم ، مرا گفتند : شيخ را نوبت تذكير است . پرسيدم كه تذكير مبارك كجا مىفرمايد ؟ گفتند : در مسجد اتابك سنقر . همچنان با ركوه « 1 » و عصا و اهبت « 2 » سفر آهنگ مسجد اتابك سنقر كردم . چون قدم در مسجد نهادم ،
هامش
( 1 ) - به كسر اول و سكون ثانى مشك خرد نيم مشك ، دلو خرد ، ابريق چرمى ( فرهنگ دهخدا ) .
( 2 ) - بالضم و حرف سوم باى موحده به معنى ساز و يراق است ( منتخب اللغات ) .