چون به رباط شيخ آمد ، اتفاق شيخ آن لحظه بيرون رفته بود . به طرف جهابى « 1 » شيخ على لالا راه آن جهاب پرسيد و از پى شيخ روزبهان - قدس اللّه روحه - برفت .
چون به خدمت شيخ رسيد شيخ او را بنواخت و پيش خود بنشاند بر كنار جوى . شيخ على لالا گفت : بعد از زمانى مرا در خاطر بگذشت كه آب جهاب اندك است و بر جارو گذر دارد ، شيخ چگونه بدين آب وضو سازد .
چون اين معنى در خاطر من گذشت ، شيخ دست مبارك به دوش من زد و گفت : على تو را نه براى تصرف آب و جارو فرستادهاند ، برخيز كه گشايش كار تو از پيش شيخ نجم الدين خوارزمى است . چون اين سخن از خدمت شيخ بشنيدم فرياد از نهاد من برآمد . برخاستم و دستبوس شيخ كردم و روانه شدم .
مدتى مديد در سياحت بودم ، در هر طرفى از اطراف جهان ، تا كه به خوارزم رسيدم ، از مشايخ آن طرف پرسيدم كه در اين طرف شيخ كيست ؟ گفتند : شيخ ما شيخ نجم الدين كبرى - رحمة اللّه عليه - است . مرا سخن شيخ روزبهان - قدس اللّه روحه العزيز - ياد آمد كه چون حوالت من به وى كرده بود . برخاستم و به رغبتى هرچه تمامتر ، آهنگ خانقاه شيخ نجم الدين كبرى كردم چون به خانقاه رسيدم ، مرا به خدمت شيخ بردند .
شيخى بود با عظمتى هرچه تمامتر جامه خوب در بر و عمامه قصب « 2 » بر سر ، بارگاهى خوب ، و خانهاى مرغوب شرف دستبوس دريافتم ، جوانى ماه روى پيش شيخ نشسته ، و به شطرنج باختن مشغول . چون حال چنان ديدم ، به اندرون انكار كردم ، با خود گفتم : شيخ روزبهان حواله من به اين شيخ كرده است ! در حال نجم الدين به نور فراست بدانست . مرا گفت : على در شيراز در خدمت شيخ روزبهان فضولى آب كردى ، نوبت اين طرف است كه
هامش
( 1 ) - چشمهء آب
( 2 ) - به فتحتين جامهاى باشد كه از كتان و ابريشم بافته ( غياث اللغات ) .