آمدم . و تا در قبر بودم ، هيچ خون ، از سرم نيامد . چون بيرون آمدم ، خون ريزان شد . پس دانستم كه اثر كرامات شيخ بود . و به بركت شيخ آن جراحت مندمل شد و به صحت مبدل گشت .
حكايت - و از جملهء عزيزان اين شهر حافظى بود كه او را ابو طاهر مىخواندند . اين حكايت پسر او ابو بكر بن طاهر گفت : پدرم همدرس شيخ بود . مدتهاى مديد در خدمت شيخ درس خوانده بود . گفت چون شيخ در پرده رفت ، ما را عظيم خستگى ظاهر شد . و پيوسته به زيارت مىرفتم شبى گوييا مرا الزام كردند ، برخاستم و به سر تربت شيخ آمدم ، و درس قرآن آغاز كردم . چون عشرى بخواندم ، از قبر شيخ آوازى شنيدم كه : عشرى ديگر مىخواند . مدتى بدينطريق بود . روزى اين حكايت با كسى بگفتم . بيامدم بعد از آن قرائت نشنيدم . و السلام .
حكايت - هم بر اين طريق مردى همسايهء رباط بود كه او را ابو بكر حامد گفتندى . پيرى با بركت بود . گفت : اندر رباط بر سر تربت شيخ - قدس اللّه روحه - شبى سورة الانعام مىخواندم . لفظى غلط بر زبانم رفت . از قبر شيخ فخر الدين احمد كه ضجيع سخى است آوازى شنيدم كه غلط باز دهان من داد . و السلام .
حكايت - چنين استماع دارم از خدمت پدر بزرگوارم فرمود كه : روزى بر سر روضهء شيخ - قدس اللّه روحه العزيز - نشسته بودم و جمعى عزيزان حاضر ، ناگاه دو درويش خرقهپوش از در رباط درآمدند ، چنان كه ايشان را نظر بر قبر مبارك شيخ افتاد به گريه درآمدند و ذوقى عظيم ايشان را پيدا شد ، چنان كه اثر ذوق ايشان در ما پديد آمد . و ساعتى در آن بودند . چون از آن بازآمدند ، ايشان را پرسش كرديم ، و استفسار نموديم ، از آن ذوق . گفتند ما از مريدان شيخ بهاء الدين يزدىايم كه او از جملهء مريدان شيخ روزبهان است . ما را در خاطر آمد كه به شيراز رويم و مزارهاى متبرك دريابيم و زيارت شيخ روزبهان كنيم ، به خدمت شيخ رفتيم و از
تحفة أهل العرفان في ذكر سيد الأقطاب روزبهان ( فارسى ) — صفحة 161
مساهمون: جواد نوربخش
ص١٦١