تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحفة أهل العرفان في ذكر سيد الأقطاب روزبهان ( فارسى ) — صفحة 156

مساهمون:

ص١٥٦
من از غايت بشاشت و ذوقى كه روى نموده بود از خواب بيدار شدم ، و طاقت آن نداشتم كه صبر كنم . چون نماز صبح بگزاردم ، به خدمت شيخ آمدم گريه بر من افتاده بود ، قطعا سخن نمىتوانستم گفت . چون سلام به خدمت شيخ كردم ، گفت : و عليك السلام ، اى فلان حكايت تو گويى يا من . كلاه دوشينه مىخواهى ؟ چون اين از خدمت شيخ بشنيدم ، بىقرار شدم ، و فرياد در نهاد من افتاد بعد از آن به اندرون رفت و كلاهى برد هندو بارى بياورد و بر سر من نهاد ، و مقراض بر سر من براند . گوييا همان كلاه بود كه در خواب بر سر من نهاده بود . و مريد خدمتش گشتم و نيز ارادت من يكى هزار شد . حكايت - از حكام شيراز اميرى بود كه او را امير جلال الدين ابو بكر خواجه مىگفتند ، استدعاء كرد كه شيخ الاسلام را به خانه برد و چند بزرگان به شفاعت برانگيخت . فىالجمله شيخ تقبل فرمود . امير جلال الدين ابو بكر خواجه آن چنانچه عادت امرا باشد ، انواع نعمت ترتيب كرد . و قوالى حاضر كرد . و شيخ با همهء مريدان و فرزندان و اصحاب خانهء خود برد . و از صدقى كه داشت آن روز جمعيتى خوش دست بداد و ذوقى عظيم روى نمود . بعد از آن چون از طعام خوردن فارغ شدند ، امير جلال الدين ابو بكر خواجه روى با فرزندان شيخ و اصحاب كرد ، گفت : حكايتى دارم ، اگر اجازه فرمايند تا بگويم . اصحاب گفتند : بگوى . گفت : در آن چند روز شيخ در مسجد بدرين ختنى تذكير مىفرمود ، و خلايق را ( به ) تبديل اخلاق و اعمال و خيرات و مبرات و صدقات تحريص مىفرمود . مرا نيز در خاطر آمد كه من نيز خيرى كنم . چون آن در دل بگذرانيدم ، با آنكه از دور در منظره‌اى نشسته بودم و گوش مىكردم ، شيخ روى سوى من كرد ، گفت : هر چيزى كه در خاطر آوردى آن را زود به عمل مىبايد آوردن . اين بگفت و باز سر سخن رفت . ديگرباره در خاطر داعى بگذشت كه اين شيخ صاحب كرامت است ، مصلحت آن است كه شيخ را دعوتى سازم و خلعتى در وى پوشانم ، چون اين معنى در خاطر بگذرانيدم ،
تحفة أهل العرفان في ذكر سيد الأقطاب روزبهان ( فارسى ) — صفحة 156 | جواد نوربخش / ابراهيم بن صدر الدين روزبهان ثانى