خدمت شيخ بگفت . شيخ فرمود : امير را بگوييد تا دعايى بر خود و بر ما كند كه دعاى او در محل قبول افتد كه معصوم است و آيت
: قُلْ لِلَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ يَنْتَهُوا يُغْفَرْ لَهُمْ ما قَدْ سَلَفَ
( 8 / 38 ) ( بگو به آنان كه كافر شدند اگر بازايستيد آنچه را كه گذشت مر ايشان را « خدا » مىآمرزد ) . تقرير فرمود ، و مراجعت كرد . روز ديگر امير بولغان به خانقاه آمد و ترجمان باز داشت . گفت : به واسطه وجود مبارك شيخ حق تعالى ما را هدايت بخشيد كسان من نيز مىبايد كه همه در راه آيند . شيخ دعاء فرمود ، هفتاد كافر مسلمان شدند . و بعد از آن دكانى چند بر اولاد و اسباط شيخ وقف كرد [ و اللّه اعلم ] .
حكايت - شيخ الاسلام - رحمة اللّه عليه - روزى به تذكير مشغول بود ، در مقصورهء مسجد عتيق . و يك ران عبارت را در زير ران اشارت آورده بود و خلقى بسيار حاضر ، و از ارباب قلوب جمعى مستمع . چون در سخن گرم شد . در باب حقيقت نكتهاى چند غريب بيان فرمود . پس مقريان را اشارت كرد كه برخوانيد . بعد از آن اين بيت فرمود :
پيالهاى دو به من ده كه صبح پرده دريد * پيادهاى دو فروكن كه وقت شهماتست
مقريان پردهاى دلاويز و نغمهاى شورانگيز آغاز كردند . فاختهاى بر كنار قنديل به زنجير كه از سقف آويخته است نشسته بود . ناگاه شيخ قراء و مجلسيان را فرمود : خاموش گرديد . همه خاموش شدند . شيخ روى با فاخته كرد و گفت : ما از آن خود گفتيم ، نوبت تو است . فاخته بىتوقف يك دو بار بانگ بكرد . غريو در مجلسيان افتاد و جامهها چاك كردند ، و خلقى توبت كردند و مريد گشتند . و اين قصه نيز در شيراز از قضا [ ياى ] مشهور است .
حكايت - روزى شخصى به خدمت امام بزرگوار شيخ شمس الدين صفى كرمانى رفت .
گفت : مىخواهم كه از اولياى خداى يكى به من نمايى ، تا او را زيارت كنم . شيخ شمس الدين گفت كه : روز سهشنبه بيا تا باز تو نمايم . روز سهشنبه آن شخص گفت : به وعده به خدمت شيخ رفتم . گفت : برخيز تا به فلان محله رويم به سر فلان پل . اول كسى كه در سر پل درگذر