تا به جايى رسيد كه باران باريدن گرفت ، تا چنان كه جامهها تر شد ، و همچنان مىباريد تا يك شبانهروز ، و خلق شهر بهيكبار مريد شدند . و اين قصه اندر شيراز معروف و مشهور است .
حكايت - از جملهء حكام كه در شيراز حكم كردند يكى امير بولغان بود كه چندين سال كفر ورزيده و در بيداء ضلالت سرگردان . روزى به شكار رفته بود . با يكى از اعيان شهر گفت :
شيخ صدر الدين روزبهان كيست و كجا مىنشيند ؟ آن بزرگ ذكر فضائل شيخ الاسلام تقرير فرمود . چون به شهر آمد ، خواهان آن شد كه شيخ الاسلام را زيارت كند . از او پرسيدند حال چيست ، و اين زيارت شيخ الاسلام از كجا افتاد ؟ گفت : سه شب است تا هر سه شب به خواب مىبينم كه پيرى بر من مىآيد ، و مرا دعوت به دين مسلمانى مىكند . اول به طريق نصيحت گفت ، شب دوم به طريق تخويف گفت [ كه ] : نه مىگويم كه مسلمان شو ، و اگرنه دمار از روزگارت برآورم . پرسيدم كه اين پير چه كسى است ؟ مرا گفتند : اين پير شيخ صدر الدين روزبهان است . حال بدينطريق گذشت . اكنون مىخواهم كه به خدمت وى رسم ، و شرف خدمتش دريابم ، و مسلمان شوم ، نواب او و صدور عهد استدعا از خدمت شيخ كردند كه اگرچه معهود نيست كه شيخ بر هركس رود اما ، از آنجا كه اخلاق شيخ الاسلام است و نيز سبب دعوت اسلام : سزد كه به مباركى شيخ تشريف فرمايد ، و او را ببيند . چون به حد مبالغه رسيد ، شيخ تقبل فرمود ، و جمع مريدان و اصحاب در خدمتش بودند ، و به خانهء او رفت . و در خانهء سلغر شاه مىنشست و چون شيخ را از دور بديد ، عظيم متغير گشت گفت : اين پير است كه مرا در خواب دعوت به اسلام كرد . شيخ در اندرون رفت ، فرمود
: السَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى
( 20 / 47 ) . امير بلغان استقبال كرد ، و زيارت شيخ دريافت . شيخ پيش از آنكه امير سخن گويد ، يا ترجمان حكايتى كند ، فرمود : اسلام مىبايد آورد ، و كلمه مىبايد گفت ، و بعد از آن حكايت مىبايد كرد . شيخ تلقين كلمه كرد ، و امير مسلمان شد . بعد از آن نثارها كردند ، و بندگان آوردند ، و در قدم وى انداختند ، و ايشان را آزاد كردند . آنگاه امير بولغان خواب در