ميل كدام طرف مىكند . گفتم از آنجا كه به خدمت شما رسيدم . از ايشان پرسيدم كه اين چه موضع است ؟ گفتند : اين را مدينة الاولياء خوانند ، نزهتگاه دوستان حق تعالى است ، كه هر سال حق - جلّ و علا - يكبار در شام بر ايشان ظاهر كند ، و يكبار به كوفه . و آن كس بدين موضع رسد كه او را چهل سال تمام باشد ، الا تو كه رسيدى به فيض فضل حق تعالى . چند گامى با ايشان بنهادم . ناگاه از چشمم غايب شدند . چون نظر كردم به موضع خود رسيده بودم .
آن سيبها با من بود ، يك سيب از آن تناول كردم ، چند روز محتاج طعام و شراب نبودم . به ابو بكر كتانى رسيدم ، اين حكايت با او در ميان نهادم . از من طلب سيبى كرد . سيبى به وى دادم .
چون باز خانهء خود رفتم ، چون شبانه آن سيب در جيب خود طلبيدم باز نيافتم .
روزى ديگر شخصى به من رسيد . مرا گفت : چرا اين سخن باز گفتى ، ما آن سيب از تو باز ستديم ، و از ابو بكر كتانى سيب ديگر بازستديم . پس از آن به ابو بكر كتانى رسيدم ، مرا گفت :
چيزى عجيب غريب ديدم . گفتم : چه ديدى ؟ گفت : آن سيب كه به من داده بودى در حقهاى نهاده بودم ، و سر حقه برنهاده بودم . امروز رفتم حقه بجاى خود ، و سيب در آنجا نيافتم .
حكايت - شيخ - قدس اللّه روح العزيز - گفت كه : ابو عبد اللّه گفت : غوث را ديدم كه وى را قطب خوانند ، نام وى احمد بن عبد اللّه البلخى ، در زمين مكه در سنه خمس و عشرة و ثلاثمائة ، بر گردونى از زر ، و ملائكه آن گردون را در هوا مىكشيدند . به زنجير از زر . او را گفتم كجا خواهى رفت ؟ گفت : به پرسش برادرى مؤمن كه به وى مشتاقم . گفتم : چرا از حضرت عزت نطلبى تا او را بر تو آوردى ؟ گفت : اگر چنين كردمى كجا ثواب زيارت يافتمى .
حكايت - شيخ گفت كه نقل است كه : ابو بكر واسطى در كشتى بود ، كشتى بشكست .
واسطى گفت : بر تختهاى ماندم ، خود با زن خود كه در كشتى بود . زن را درد زادن گرفت ، و فرزندى در وجود آمد . مرا گفت : اى مرد از براى خدا مرا درياب كه به غايت تشنهام . گفتم :
الهى حال مىدانى . اين سخن هنوز تمام نگفته بودم كه از بالاى سر خود آوازى شنيدم . چون نظر كردم مردى را ديدم در روى هوا نشسته ، ركوهاى از ياقوت سرخ در دست داشت ، در آن
تحفة أهل العرفان في ذكر سيد الأقطاب روزبهان ( فارسى ) — صفحة 136
مساهمون: جواد نوربخش
ص١٣٦