است 19 . هرچند وجود يكى است اما اين وجود ، ظاهر و باطن دارد . ظاهر عالم را كه عالم اجسام است ، خلق مىگويند و باطن آن را كه عالم ارواح گفته مىشود ، امر مىنامند . گروه اول از اصحاب نور معتقدند كه اجسام ، عالمى جداى از عالم ارواح دارند و در عالم خود بدون ارواح موجودند . ارواح نيز عالمى مجزا دارند كه در آن به اجسام محتاج نيستند . وقتى اين دو به هم متّصل گردند ، از اين وصال فرزندانى به وجود مىآيد . منظور از آيهء شريفه
« ن وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ »
( قلم / 1 ) اين است . آنها بعد از اتصال از يكديگر جدا مىشوند و هركدام به عالم خود مىروند . « كلّ شىء يرجع الى اصله » و « منه بدأ و اليه يعود » و
« هُوَ الَّذِي يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ »
( روم / 27 ) با اين تعابير ، تفسير مىگردد . به اعتقاد آنها عالم اجسام ، جمله داراى يك روح است يا به تعبير ديگر ، عالم ارواح يك نور است و موجودات عالم دريچهها و روزنههايى هستند كه اين نور از آنها بيرون مىآيد 20 .
گروه دوم اصحاب نور در دو موضوع با گروه اول اختلاف دارند : اختلاف اول را نسفى چنين توضيح مىدهد :
« يك طايفهء ديگر از اصحاب نور مىگويند كه اگرچه عالم اجسام ديگر است و عالم ارواح ديگر ، اما از يكديگر جدا نيستند و هر دو باهمند و امكان ندارد كه از يكديگر جدا باشند و هر دو از نقصان به كمال مىرسند و باز از كمال به نقصان مىآيند ؛ يعنى از مرتبهء خاك و طبيعت خاك به مراتب برمىآيند و در هر مرتبهاى نام ديگر مىگيرند . چون جوهر خاك به كمال خود مىرسد و طبيعت جوهر خاك هم به كمال خود مىرسد ، آدمى ظاهر مىشود زيرا كه نهايت موجودات هم آدمى است و چون به آدمى رسيد ، عالم اجسام و عالم ارواح به كمال خود رسيدند و چون به كمال خود رسيدند ، بازگشت به اصل خواهد بود . . . و اين است معنى « كلّ شىء يرجع الى اصله . 21 »
تفاوت ديگر اين گروه با گروه اول در آن است كه آنها هر چيز و هركس را داراى روحى معين مىدانند . از نظر آنها همان گونه كه هركس قالبى مخصوص دارد ، از روحى مخصوص نيز بهرهمند است . اگر چنين نبود و همه يك روح داشتند ، لازم مىآمد كه ما از احوال گذشته باخبر باشيم و چنين نيست 22 .
هرچند اصحاب نار و اصحاب نور در تبيين وحدت هستى باهم اختلاف دارند