وجودى ديگر نيست . از نظر آنها عالم ، ظاهر و باطنى دارد . ظاهر عالم كه عالم اجسام و ظلمت ناميده مىشود و مركب ، منقسم و فانى است ، خلق خدا محسوب مىگردد . اين مخلوق وجود حقيقى ندارد و هستى او خيالى و نمايشى است و به خاصيت واجب الوجود موجود مىنمايد ، مانند موجوداتى كه در خواب و آينه و آب ظاهر مىگردند . باطن عالم كه عالم ارواح و نور است و مركب و قابل تجزّى و فانى نيست ، خداى خلق ناميده مىشود كه واجب الوجود است و هستى او حقيقى است . آنها ، باطن عالم را به چراغ يا شمع يا نور تشبيه مىكنند و ظاهر عالم را به مشكات ، يا آينه يا دريچههايى كه نور از آنها سر بيرون كرده است و از نظر آنها اين نور است كه مىگويد و مىشنود و مىبيند . به اعتقاد آنها خدا ، « هستى نيستنما » و خلق خدا ، « نيستى هستنما » ست 16 . ارتباط اين هستى حقيقى با عالم اجسام همانند ارتباط هوا با سراب است . سراب صورت هوا و خيال و نمايش است و هوا بهوسيله سراب ظاهر مىشود . مراد از « الهى لما ذا خلقت الخلق ؟ قال كنت كنزا مخفيّا فاردت ان اعرف فخلقت الخلق لكى اعرف » اين موضوع است . اين ، مذهب بسيارى از عرفا از جمله شيخ عبد اللّه انصارى و شيخ شهاب الدين سهروردى است 17 . گروه دوم اصحاب نار مانند گروه اول به يك وجود اعتقاد دارند و عالم را نيز داراى ظاهر و باطن مىدانند اما بر خلاف گروه اول معتقدند كه ظاهر و باطن عالم ، غير خداست و استدلال آنها اين است كه عالم اجسام با عالم ارواح و عالم ظلمت با عالم نور در تضاد و تقابل است و خداى عالم از تضاد و تقابل مبرّاست . خداوند وجودى است ، فوق عالم اجسام و ارواح و از تضاد و شكل و صورت دور است . ظاهر و باطن عالم يعنى عالم اجسام و ارواح ، جملهء وجودى خيالى و نمايشى دارند . او بسيارى از مشايخ مغرب از جمله ابن سبعين را پيرو اين مذهب معرفى مىكند 18 .
نسفى اصحاب نور را نيز دو گروه معرفى مىكند و اعتقاد آنان را چنين بيان مىنمايد : آنها نيز مانند اصحاب نار به يك وجود معتقدند كه آن وجود خداوند تعالى است و براى غير او هيچ وجودى در نظر نمىگيرند اما بر خلاف اصحاب نار مىگويند كه هرچه موجود است ، جمله وجود خداست زيرا در وجود خدا ، دويى و كثرت راه ندارد . پس ضرورى است كه اول و آخر و ظاهر و باطن ، خدا باشد و معنى
« هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ »
( حديد / 3 ) اين موضوع