آن دو جوهر ، عقل اول و فلك اول شد . باز زبده و خلاصهء آن باقى ، عقل دوم و فلك دوم شد .
باز زبده و خلاصه آن باقى عقل سيوم و فلك سيوم شد . باز زبده و خلاصهء آن باقى عقل چهارم و فلك چهارم شد . باز زبده و خلاصهء آن باقى . . . » ( ص 175 )
مثال از نوع دوم :
« چون دل سالك عرش نور خداى گشت و حقيقت نور خداى بر عرش دل سالك تجلى كرد سالك به كمال خود رسيد و انسان كامل گشت . پس تا اكنون سالك مىشنيد و سالك مىديد و سالك مىگفت و سالك مىداد و سالك مىرفت ، اكنون خداى مىشنود و خداى مىبيند و خداى مىگويد و خداى مىدهد و خداى مىگيرد . » ( ص 148 )
* * * « . . . اين وجود به هر صورت و به هر صفت كه امكان دارد كه آن صورت و آن صفت بباشد ، آن صورت و صفت مىشود و به ظهور مىآيد . و آن صورت و آن صفت اگر به صورت و صفت كمال باشد ، مصوّر موصوف است . » ( ص 183 )
6 - تنسيق الصفات . مثال :
« در اين زمان آخر نمىبينى كه علما با وجود آنكه در علم ذوفنونند و حكما با وجود آن كه در حكمت ذوفنونند درويش بىنواى سوختهء گردآلودهاى كه هرگز هيچ از علم ظاهر نخوانده است و نوشتن نمىداند ، چيزى مىبيند و چيزى مىداند كه علما و حكما نمىدانند و نمىبينند . » ( ص 190 )
7 - كنايه . مثال :
« اگر طالب خدايى و راست مىگويى ، ميان دربند و كارى كن و اگرنه سوداى بيهوده از سر بيرون كن . » ( ص 157 )
« ذات هر چيز با عشق چنان دست در گردن يكديگر آوردهاند كه به مثابت يك چيز گشتهاند . » ( ص 190 )
« خود را بر فتراك مردى بند تا باشد كه تو را از اين بيابان پرپلنگ به ايمنآبادى رساند و دست در دامن مردى زن تا باشد كه تو را از اين درياى پرنهنگ به ساحلى رساند . » ( ص 252 )