بيرون نباشد ، يا قريب باشد به اعتدال يا بعيد باشد از اعتدال يا متوسط باشد ميان قريب و بعيد .
آنچه بعيد بود [ از اعتدال ] ، از آن جسم [ معدن ] و روح معدنى پيدا آمد . و آنچه « 1 » متوسط بود ، از آن جسم [ نبات ] و روح نباتى پيدا شد « 2 » و آنچه قريب بود [ به اعتدال ] ، از آن جسم [ حيوان ] و روح حيوانى پيدا شد « 2 » و انسان يك نوع است از انواع حيوان . اين روح حيوانى است كه به تربيت و پرورش و به تحصيل و تكرار و مجاهده و اذكار به مراتب برمىآيد و در هر مرتبه نامى مىگيرد . سخن دراز شد و از مقصود دور افتاديم و غرض ما آن بود كه روح يكى بيش نيست و روح با جسم است و جسم با روح است و از يكديگر جدا نيستند .
اى درويش !
افراد موجودات هر يك « 4 » آنچه ما لا بد ايشان است با خود دارند و از خود دارند . روح از جايى نمىآيد و به جايى نمىرود . روح نور است و عالم مالامال اين نور است . اين نور است كه جان عالم است [ و اين نور است كه ] مكمل و محرك عالم است در مرتبهء نبات بالطبع و در مرتبهء حيوان بالاختيار و در مرتبهء انسان بالعقل . [ چنان كه گفتهاند ]
رو ديده به دست آر كه ذره خاك * جامى است جهاننماى چون « 5 » درنگرى
اى درويش !
انوار « 6 » را در مرتبه ( اى ) طبع « 7 » مىگويند و در مرتبه ( اى ) روح مىگويند . و در مرتبه ( اى ) عقل مىگويند . و در مرتبه ( اى ) نور مطلق مىگويند . و خلق عالم جمله طالب اين نورند . و اين نور را بيرون از خود مىطلبند ؛ هرچند بيش مىطلبند ، دور تر مىشوند .
« گفتم ز طلب مگر به جايى برسم » * « خود تفرقه آن بود نمىدانستم »
« هرچند مىخواهم سخن دراز نشود ، بىاختيار از من ، دراز مىشود و سخن از قالب بيرون مىرود »
اى درويش !
چند به گرد عالم گردى « 8 » و سفر به هرزه كنى و [ چند ] به گرد « 9 » اين زراقان برانى . « 10 » و عمر و مال « خود » ضايع كنى ، « 11 » حاجت به اينها نيست [ و به چندين رياضات و مجاهدات
هامش
( 1 ) . و ديگر .
( 2 ) . آمد .
( 4 ) . هر يكى .
( 5 ) . تا .
( 6 ) . اين نور .
( 7 ) . طبيعت .
( 8 ) . روى .
( 9 ) . پيش .
( 10 ) . دوى .
( 11 ) . گردانى .