جسم مراتب دارد و در هر مرتبه نامى دارد و روح هم مراتب دارد و در هر مرتبه نامى دارد . روح با جسم است و جسم با روح . ملك و ملكوت با يكديگرند ؛ و بىيكديگر امكان ندارد . « 1 » جسم و روح هر دو در ترقى و در عروجند و به مراتب برمىآيند تا به كمال خود رسند . و هرچند تربيت و پرورش بيشتر مىيابند صفاتى « 2 » كه در ذات ايشان مكنون است ، « 3 » بيشتر ظاهر مىشود « 4 » تا به حد خود برسند و چون به حد خود برسند « 5 » باز روى در نقصان نهد . « 6 » هر چيز كه در زير فلك قمر است او را حدى هست و چون به آن حد رسيد بيش از آن ترقى و عروج را امكان نباشد . « 7 » و مدت استوا كه نه عروج باشد و نه نزول هم حدى دارد . « يعنى » هرچه در زير فلك قمر است عروجى دارد و آن عروج را حدى و مقدارى « 8 » معلوم است . گويا صراط خود اين است « و بر اين » صراط چندين گاه به بالا مىبايد رفت و چندين گاه به زير مىبايد رفت . « و چندين گاه راست مىبايد رفت » و اين صراط به روى دوزخ كشيده است و بدين صراط بعضى خوش و آسان بگذرند و بعضى افتانوخيزان [ بگذرند ] . و بعضى به غايت در زحمت باشند و ناخوش و دشوار گذرند و هركه از اين صراط « 9 » گذشت از دوزخ گذشت و به بهشت رسيد . همان بهشتى « 10 » كه اول در وى بود .
اى درويش !
جمله از بهشت مىآيند و باز به بهشت مىروند . سخن دراز شد و از مقصود دور افتاديم . « 11 » غرض ما آن بود كه روح يكى بيش نيست [ و جسم يكى بيش نيست ] اما [ هر يك از ] جسم و روح مراتب دارند . « 12 » [ و در هر مرتبه ( اى ) نامى دارند ] و اين سخن بر تو وقتى روشن شود كه بدانى كه مبدأ جسم چيست و از چه پيدا آمد . [ و منبع روح چيست و از چه پيدا آمد ] .
بدان ، كه آب و خاك و هوا و آتش امهاتند و هر يكى صورتى دارند ، و معنايى « 13 » دارند .
صورت خاك را عنصر خاك مىگويند و معنى خاك را طبيعت [ خاك ] مىگويند و در هر چهار اين چنين « 14 » ميدان [ صورت هر يكى را عنصر مىگويند و معنى را طبيعت مىخوانند ] .
هامش
( 1 ) . ملك بىملكوت و ملكوت بىملك امكان ندارد ، هر دو باهمند و از يكديگر جدا هستند .
( 2 ) . صفات .
( 3 ) . مكنونند .
( 4 ) . مىشوند .
( 5 ) . برسيدند .
( 6 ) . نهند .
( 7 ) . ديگر ترقى و عروج ممكن نيست .
( 8 ) . حد و مقدار .
( 9 ) . اين طراط را .
( 10 ) . بهشت .
( 11 ) . بازمانديم .
( 12 ) . دارد .
( 13 ) . معنى .
( 14 ) . همچنين .