تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زبدة الحقايق ( فارسى ) — صفحة 94

مساهمون:

ص٩٤
دور تر مىگرداند . « 1 » ششم : دانستى كه عالم در لا محل است اما چون افراد عالم جمله بالطبع ميل به مركز عالم دارند پس محل جمله مركز عالم باشد . هفتم : دانستى كه عالم اجسام كه عالم ملك است و عالم ارواح كه عالم ملكوت است با يكديگر همچنانند كه روغن با شير ؛ در مرتبه ( اى ) ملك غالب و ملكوت مغلوب و در مرتبه ( اى ) ملكوت غالب و ملك مغلوب . هشتم : دانستى كه ملك يكى بيش نيست ، اما در هر مرتبه ( اى ) يك نام « 2 » دارد . نهم : دانستى كه ملك و اعراض ملك محسوسند و به حس درمىآيند . « 3 » « و ملكوت و اعراض ملكوت محسوس نيستند و به حس ، ايشان را در نمىتوان يافت » . پس آنكه سالكان مىگويند [ كه ] ، در خلوت نور مىبينم « آن » خيال است كه ببينند . « 4 » پندارند « 5 » كه نور است . هركه انتظار چيزى بسيار كشد ، « 6 » همه آن بيند و [ همه آن ] شنود . يا در خواب باشد « 7 » و پندارد كه در بيدارى مىبيند . « 8 » و خواب اهل رياضت به غايت « 9 » سبك باشد « 10 » و روشنايى كه بر سر زيارت خان‌ها « 11 » مىبيند هم خيال است [ يا زرق است ] كه آنچه از نور « 12 » به چشم سر توان « 13 » ديد ، نور آتش و « نور » كواكب است . دهم : دانستى كه ملك و ملكوت يك جوهر بيش نيستند « 14 » و اين « 15 » جوهر جنس اعلى است و بالاى وى جنس ديگر نيست . بلكه بالاى وى هيچ چيز نيست و حيوان جنس اسفل است ؛ و فرود وى هيچ جنس [ ديگر ] نيست « هيچ چيز نيست الا انواع او » . و هرچه [ كه ] در ملك و ملكوت بود و هست و خواهد بود ، جمله در آن يك جوهر موجود بود . « 16 » يازدهم : دانستى كه در مرتبهء اول ، حيات و علم و ارادت و قدرت و سمع و بصر و كلام بالفعل موجود نيستند ؛ « 17 » اما چون به مراتب برمىآيند از قوه بالفعل موجود مىشوند . « 18 »
هامش
( 1 ) . مىگردد . ( 2 ) . نامى . ( 3 ) . حس ، ايشان را در مىتواند يافت . ( 4 ) . مىبينند . ( 5 ) . مىپندارند . ( 6 ) . كند . ( 7 ) . بيند . ( 8 ) . كه بيدار است . ( 9 ) . بسيار . ( 10 ) . است . ( 11 ) . زيارت‌ها و جاىها . ( 12 ) . نورى كه او را . ( 13 ) . بتوان . ( 14 ) . نيست . ( 15 ) . آن . ( 16 ) . بودند . ( 17 ) . نيست . ( 18 ) . به تدريج حيات و علم و ارادت و قدرت و سمع و بصر و كلام بالفعل موجود مىشوند .