دور تر مىگرداند . « 1 »
ششم : دانستى كه عالم در لا محل است اما چون افراد عالم جمله بالطبع ميل به مركز عالم دارند پس محل جمله مركز عالم باشد .
هفتم : دانستى كه عالم اجسام كه عالم ملك است و عالم ارواح كه عالم ملكوت است با يكديگر همچنانند كه روغن با شير ؛ در مرتبه ( اى ) ملك غالب و ملكوت مغلوب و در مرتبه ( اى ) ملكوت غالب و ملك مغلوب .
هشتم : دانستى كه ملك يكى بيش نيست ، اما در هر مرتبه ( اى ) يك نام « 2 » دارد .
نهم : دانستى كه ملك و اعراض ملك محسوسند و به حس درمىآيند . « 3 » « و ملكوت و اعراض ملكوت محسوس نيستند و به حس ، ايشان را در نمىتوان يافت » . پس آنكه سالكان مىگويند [ كه ] ، در خلوت نور مىبينم « آن » خيال است كه ببينند . « 4 » پندارند « 5 » كه نور است . هركه انتظار چيزى بسيار كشد ، « 6 » همه آن بيند و [ همه آن ] شنود . يا در خواب باشد « 7 » و پندارد كه در بيدارى مىبيند . « 8 »
و خواب اهل رياضت به غايت « 9 » سبك باشد « 10 » و روشنايى كه بر سر زيارت خانها « 11 » مىبيند هم خيال است [ يا زرق است ] كه آنچه از نور « 12 » به چشم سر توان « 13 » ديد ، نور آتش و « نور » كواكب است .
دهم : دانستى كه ملك و ملكوت يك جوهر بيش نيستند « 14 » و اين « 15 » جوهر جنس اعلى است و بالاى وى جنس ديگر نيست . بلكه بالاى وى هيچ چيز نيست و حيوان جنس اسفل است ؛ و فرود وى هيچ جنس [ ديگر ] نيست « هيچ چيز نيست الا انواع او » . و هرچه [ كه ] در ملك و ملكوت بود و هست و خواهد بود ، جمله در آن يك جوهر موجود بود . « 16 »
يازدهم : دانستى كه در مرتبهء اول ، حيات و علم و ارادت و قدرت و سمع و بصر و كلام بالفعل موجود نيستند ؛ « 17 » اما چون به مراتب برمىآيند از قوه بالفعل موجود مىشوند . « 18 »
هامش
( 1 ) . مىگردد .
( 2 ) . نامى .
( 3 ) . حس ، ايشان را در مىتواند يافت .
( 4 ) . مىبينند .
( 5 ) . مىپندارند .
( 6 ) . كند .
( 7 ) . بيند .
( 8 ) . كه بيدار است .
( 9 ) . بسيار .
( 10 ) . است .
( 11 ) . زيارتها و جاىها .
( 12 ) . نورى كه او را .
( 13 ) . بتوان .
( 14 ) . نيست .
( 15 ) . آن .
( 16 ) . بودند .
( 17 ) . نيست .
( 18 ) . به تدريج حيات و علم و ارادت و قدرت و سمع و بصر و كلام بالفعل موجود مىشوند .