پس كمال اينجاست كه وجه است و شك نيست كه ميوه لطيفتر و شريفتر از جملهء مراتب [ درخت ] باشد . و ميوهء موجودات ، انسان است . و معجون اكبر و اكسير اعظم و جام جهاننماى و آئينهء گيتىنماى ، انسان دانا است . يعنى آن نور كه [ در ] جان عالم است و عالم مالامال آن « 1 » نور است . در آن مرتبه « حيات » و علم و ارادت و قدرت بالفعل نيست « 2 » ، چون به مراتب برمىآيد [ به تدريج حيات و علم و ارادت و قدرت ] « از قوه » بالفعل موجود مىشود . « 3 » و آن نور از مظهر « خود » جدا نيست و با مظهر « خود » چنان « 4 » است كه روغن در « 5 » شير . و مظهر در آن مرتبه ساده است و آن نور هم ساده است . چون هر دو به مراتب برمىآيند صفاتى كه در ذات هر دو مكنونند ظاهر مىشود « 6 » و نقوش پيدا مىكنند . « 7 » پس آنكه بعضى مىگويند كه به اين نور رسيديم و اين نور را ديديم « درياى نور بود و حد و نهايت نداشت » خطا مىگويند . كه اين نور را به بصر نتوان ديد « بلكه » به بصيرت توان ديد .
« ديدهء » حس را به وى راه نيست بلكه عقل در وى سرگردان است . « 8 » روغن را در مغز بادام چون توان ديد . روغن را در شير چون توان ديد . [ توان دانست اما نتوان ديد ] . با آنكه روغن محسوس است و از عالم ملك است » نمىتوان ديدن . « 9 » نورى كه محسوس نيست و از عالم ملكوت است چون توان ديد .
دوازدهم : دانستى كه بازگشت انسان به مبدأ كل خواهد بود . مبدأ جزء به مدد مبدأ كل در عروج است تا به كمال [ خود ] رسد . چون به كمال خود رسيد بازگشت او به مبدأ كل خواهد بود . اين است معنى منه بدأ و اليه يعود و اين است معنى كل شيئى يرجع الى اصله .
اى درويش !
« هركه از اين كتاب خود را نشناخت ، از هيچ كتاب ديگر خود را نشناسد و به يقين ميدان كه هركه خود را شناخت ، خداى را شناخت و هركه خود را شناخت عالم كبير را شناخت و اين هر دو لفظ مترادفند و مكرر . و هركه خود را نشناخت هيچ چيز را نشناخت » .
اى درويش !
هامش
( 1 ) . اين .
( 2 ) . ندارد .
( 3 ) . مىشوند .
( 4 ) . همچنان .
( 5 ) . با .
( 6 ) . مىشوند .
( 7 ) . پيدا مىآيد .
( 8 ) . از وى آگاه نيست .
( 9 ) . ديد .