پس چهار عنصر باشد « 1 » و چهار طبيعت . هرگاه كه اين چهار چيز با يكديگر مىآميزند ، « 2 » چنان كه شرط آن است هرآينه از اين ميانه « 3 » چيزى متشابه الاجزا پيدا آيد . و آن را مزاج خوانند . « 4 » و [ مزاج ] از امتزاج گرفتهاند .
چون اين مقدمات فهم « 5 » كردى اكنون بدان ، كه چون اين چهار « را » با يكديگر بياميزند از صورت هر چهار چيزى متشابه الاجزا پيدا آيد آن را جسم « آميخته و مركب » خوانند . « 6 » و معنى هر چهار نيز آميخته شود و از آن چيزى متشابه الاجزا پيدا آيد و آن را روح خوانند . « 7 »
پس مادام كه امهات مفرد بودند ، عناصر و طبايع مىگفتند و چون با يكديگر بياميختند و مزاج پيدا آمد جسم و روح مىگويند . « 8 »
اگرچه عناصر اجسامند « اما » اجسام بسيطند و عروج و نزول ندارند . اكنون اين جسم است كه به مراتب برمىآيد و در هر مرتبه نامى دارد . « 9 »
اى درويش !
حقيقت روح و حقيقت جسم و حقيقت مزاج اين است كه گفته شد . جسم از عالم خلق است و روح از عالم امر [ است ] جسم از عالم ملك است و روح از عالم ملكوت [ است ] و ملك بىملكوت [ امكان ندارد كه باشد ] و ملكوت بىملك [ هم ] امكان ندارد كه باشد [ و هر دو باهمند و از يكديگر جدا نيستند ] و هر دو « با يكديگر » روى در عروج دارند و چون به كمال خود رسند باز هر دو روى در نزول دارند منه بدأ و اليه يعود .
فصل در بيان آنكه مواليد چرا سه قسم آمدند « 10 » و زياد و كم نيستند .
بدان ، كه مزاج [ از دو حال خالى نباشد ] يا معتدل باشد يا غير معتدل . و معتدل را در زير فلك قمر وجود نيست از براى آنكه مكانى مشترك نيست . « 11 » و اگر در زير فلك قمر ، معتدل را وجود بودى باقى ماندى « 12 » و تغيير را در او « 13 » راه نبودى و غير معتدل از سه حال
هامش
( 1 ) . آمد .
( 2 ) . بياميزند .
( 3 ) . ميان .
( 4 ) . و اين مزاج است .
( 5 ) . معلوم .
( 6 ) . گويند .
( 7 ) . و از معنى هر چهار هم چيزى متشابه الاجرا پيدا آيد آن را روح مىخوانند .
( 8 ) . مىخوانند .
( 9 ) . مىگيرد .
( 10 ) . زيادت .
( 11 ) . مكان وى مشترك است .
( 12 ) . بودى .
( 13 ) . به وى .