احتياج نمىافتد ] و چندين نكتههاى باريك « را » حل كردن حاجت نيست . « 1 » « چه مىطلبى ؟ » حاجت به طلب كردن نيست ، چيزى را طلب كنند كه نداشته باشند . « 2 »
اى در طلب گرهگشايى مرده * در وصل فتاده « 3 » وز جدايى مرده
اى بر لب بحر تشنه در خاك شده * وى بر سر گنج از گدايى مرده
اى درويش !
كار ، صحبت دانا دارد ؛ هرچه مىطلبى از صحبت دانا طلب [ كن ] و چون يافتى عزلت و قناعت پيش گير تا از باقى عمر برخوردار مانى « 4 » « پيش از اين من بر آن بودم كه آدمى تا زنده است بايد به قدر حاجت كارى كند ، تا عيال مردم نشود ؛ و به قدر آنكه تواند خدمتى كند . اين ساعت برآنم كه آدمى « را » هيچ كار « 5 » بهتر از عزلت و قناعت نيست . دنيا و آخرت به آن نيرزد كه تو يك ساعت متفرق و پراكنده خاطر باشى . هركه عزلت و قناعت پيش گرفت ، پادشاه شد . و فقيرى « 6 » كه عزلت و قناعت ندارد بنده است . و از بنده تا پادشاه فرق بسيار باشد . « 7 »
فصل
اى درويش !
خود را شناختى و مراتب خود را دانستى ؛ اكنون بدانكه « از شناخت خود ، ترا » دوازده مسئله مشكل روشن شد « و مكشوف گشت » .
اول : دانستى كه اول ، عناصر است ، آنگاه افلاك و انجم .
دويم : دانستى كه اول ، طبايع است ، آنگاه نفوس و عقول .
سيم : دانستى كه افلاك و انجم و نفوس و عقول زبده و خلاصه عناصر و طبايعند .
چهارم : دانستى كه هرچه ، « 8 » خفيفتر است جاى او بالاتر است . و از مركز عالم دور تر [ است ] .
پنجم : دانستى كه خفيف و ثقيل بالطبع ميل به مركز عالم دارد . « 9 » اما « 10 » هركدام كه ثقيلتر است به زير « 11 » مىرود و به مركز عالم نزديكتر مىشود و خفيف « را » به قهر از مركز عالم
هامش
( 1 ) . عبث مىنمايد .
( 2 ) . ندارند .
( 3 ) . با وصل بزاده .
( 4 ) . برخوردارى يا بى .
( 5 ) . كارى .
( 6 ) . هركه .
( 7 ) . است .
( 8 ) . هركدام مرتبهاى كه .
( 9 ) . دارد .
( 10 ) . پس .
( 11 ) . زيرتر .