تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زبدة الحقايق ( فارسى ) — صفحة 93

مساهمون:

ص٩٣
احتياج نمىافتد ] و چندين نكته‌هاى باريك « را » حل كردن حاجت نيست . « 1 » « چه مىطلبى ؟ » حاجت به طلب كردن نيست ، چيزى را طلب كنند كه نداشته باشند . « 2 »
اى در طلب گره‌گشايى مرده * در وصل فتاده « 3 » وز جدايى مرده اى بر لب بحر تشنه در خاك شده * وى بر سر گنج از گدايى مرده
اى درويش ! كار ، صحبت دانا دارد ؛ هرچه مىطلبى از صحبت دانا طلب [ كن ] و چون يافتى عزلت و قناعت پيش گير تا از باقى عمر برخوردار مانى « 4 » « پيش از اين من بر آن بودم كه آدمى تا زنده است بايد به قدر حاجت كارى كند ، تا عيال مردم نشود ؛ و به قدر آنكه تواند خدمتى كند . اين ساعت برآنم كه آدمى « را » هيچ كار « 5 » بهتر از عزلت و قناعت نيست . دنيا و آخرت به آن نيرزد كه تو يك ساعت متفرق و پراكنده خاطر باشى . هركه عزلت و قناعت پيش گرفت ، پادشاه شد . و فقيرى « 6 » كه عزلت و قناعت ندارد بنده است . و از بنده تا پادشاه فرق بسيار باشد . « 7 »

فصل

اى درويش ! خود را شناختى و مراتب خود را دانستى ؛ اكنون بدانكه « از شناخت خود ، ترا » دوازده مسئله مشكل روشن شد « و مكشوف گشت » . اول : دانستى كه اول ، عناصر است ، آنگاه افلاك و انجم . دويم : دانستى كه اول ، طبايع است ، آنگاه نفوس و عقول . سيم : دانستى كه افلاك و انجم و نفوس و عقول زبده و خلاصه عناصر و طبايعند . چهارم : دانستى كه هرچه ، « 8 » خفيف‌تر است جاى او بالاتر است . و از مركز عالم دور تر [ است ] . پنجم : دانستى كه خفيف و ثقيل بالطبع ميل به مركز عالم دارد . « 9 » اما « 10 » هركدام كه ثقيل‌تر است به زير « 11 » مىرود و به مركز عالم نزديك‌تر مىشود و خفيف « را » به قهر از مركز عالم
هامش
( 1 ) . عبث مىنمايد . ( 2 ) . ندارند . ( 3 ) . با وصل بزاده . ( 4 ) . برخوردارى يا بى . ( 5 ) . كارى . ( 6 ) . هركه . ( 7 ) . است . ( 8 ) . هركدام مرتبه‌اى كه . ( 9 ) . دارد . ( 10 ) . پس . ( 11 ) . زيرتر .