در اين مرتبه او را قوت غضبى خوانند . « 1 » و تا بدينجا كه گفته شد آدمى با ديگر حيوانات شريك است [ يعنى در اين سه روح كه گفته شد ] - روح نباتى و حيوانى و نفسانى - [ آدمى با ديگر حيوانات شريك است ] . و آدمى از ديگر حيوانات به روح انسانى ممتاز است . « 2 »
و در روح انسانى خلاف كردهاند كه داخل بدن است يا نه . « 3 »
اهل شريعت مىگويند داخل بدن است چنان كه روغن در شير و اهل حكمت مىگويند نه داخل بدن است و نه خارج . « 4 » به جهت اينكه « 5 » نفس ناطقه در مكان نيست [ و محتاج مكان نيست ] و ديگر آنكه داخلى و خارجى صفت اجسام است . و نفس ناطقه جسم و جسمانى نيست . اما [ جمله ] اتفاق كردهاند كه روح نباتى و [ روح ] حيوانى و [ روح ] نفسانى داخل بدناند و زبده و خلاصهء غذايند . غذا به تربيت و پرورش ترقى كرده و به مراتب برآمده « است » و دانا و بينا و شنوا شده [ است ]
فصل در بيان عروج روح انسانى و بيان آنكه روح انسانى ديگر است و روح حيوانى ديگر .
بدان ، كه روح حيوانى مدرك جزئيات « 6 » است و روح نفسانى مدرك جزئيات و كليات است و روح حيوانى مدرك نفع و ضرر است و روح انسانى هم مدرك نفع و ضرر است و هم مدرك انفع و اضر . « 7 »
اى درويش !
روح انسانى ، حى و عالم و مريد و « قادر و » سميع و بصير و متكلم است . و نه چنان است كه از موضعى مىبيند و از موضعى [ ديگر ] مىشنود و از موضعى [ ديگر ] مىگويد ، چنان كه قالب كه اين چنين قابل تجزى و قسمت باشد ، « 8 » روح انسانى قابل قسمت نيست و قابل تجزى نيست « 9 » و روح انسانى در وقت دانش همه دانا است و در وقت ديدن همه بينا است و در وقت شنودن همه شنوا است و در وقت گفتن همه گويا است و در همه « 10 » صفات
هامش
( 1 ) . گويند .
( 2 ) . آدمى كه ممتاز مىشود از ديگر حيوانات به روح انسانى ممتاز مىشود .
( 3 ) . يا داخل بدن نيست .
( 4 ) . داخل بدن نيست و خارج بدن هم نيست .
( 5 ) . به جهت آنكه .
( 6 ) . جزويات .
( 7 ) . و روح انسانى دريابندهء نفع و ضرر و انفع اضر است .
( 8 ) . اين چنين متجزى است و قابل قسمت است .
( 9 ) . روح متجزى و قابل قسمت نيست .
( 10 ) . جمله .