به جاى هوا افتاد و آن طبقه [ را ] كه بالاى خون « است » . و متصل به خون و محيط « به » خون است ، صفرا مىگويند و صفرا گرم و خشك است و مزاج آتش دارد لاجرم به جاى آتش افتاد . و آن يك جوهر كه نامش نطفه بود چهار عنصر شد به چهار طبيعت « 1 » و اگرچه اين « 2 » نطفه چهار طبقه شد ، يكى سودا و يكى بلغم و يكى خون و يكى صفرا ، اما به واسطه آنكه نطفه در ميان خون رحم است « 3 » هر چهار طبقه به تدريج سرخ مىشوند و مانند علقه مىگردند و ابتداى اعضاى انسانى از اين علقه خواهد بود و اين جمله در يك ماه ديگر بود .
فصل
چون عناصر و طبايع تمام شدند آنگاه از اين طبايع و عناصر چهارگونه ، مواليد سهگانه تمام شدند اول معادن دويم نبات سيم حيوان . آنگاه اين عناصر و طبايع چهارگانه را قسام قدرت قسمت كرد و اعضاى انسان پيدا آورد : اعضاى بيرونى چون سر و دست است و شكم و فرج و پاى و آنچه به بيرون تعلق دارد و اعضاى درونى چون دماغ و شش و دل و جگر و مراره و سپرز و كرده و آنچه تعلق به اندرون دارد .
و اين اعضا معادنند و هر عضوى را مقدارى معين « 4 » از سودا و صفرا و خون و بلغم مىفرستد . بعضى از هر چهار برابر و بعضى را متفاوت . چنان كه حكت اقتضا مىكرد « 5 » تا تمامت اعضاى بيرونى و اندرونى پيدا آمد . « 6 » و همه را به يكديگر بسته كرد و مجارى غذا و مجارى حيات و مجارى حس و حركت ارادى پيدا آورد . تا معادن تمام گشت « 7 » و اين جمله در يك ماه ديگر بود .
فصل
چون اعضا تمام شد و معادن تمام گشت آنگاه در هر عضوى از اين اعضا كه گفته شد قوتها پيدا آمدند ، جاذبه و ماسكه و هاضمه و دافعه و مولده « 8 » و غاذيه و ناميه « 9 » و مانند اين . اين قوتها را انبيا و ملائكه خوانند « 10 » چون اعضا و جوارح و ملائكه تمام شدند آنگاه
هامش
( 1 ) . چهار عنصر و چهار طبيعت است .
( 2 ) . آن .
( 3 ) . افتاده .
( 4 ) . مقدار معينى .
( 5 ) . بر مقتضاى حكمت .
( 6 ) . پيدا آمدند .
( 7 ) . شد .
( 8 ) . مغيره .
( 9 ) . در نسخه چاپى پيش از نام تمامى قوا واژه قوه آمده است .
( 10 ) . مىخوانند .