و مانند آن ، « 1 » مقيد شد و خداى مقيد ، ديگر « باشد » و خداى مطلق ديگر . وجه ، ديگر باشد و ذات ديگر .
شك نيست كه هر چيز ربى دارد ، اما رب « ديگر » باشد و رب الارباب ديگر . و هركه به وجه خداى « خود » رسيد و به ذات خداى « خود » نرسيد ، بتپرست است « 2 » و همه روز با خلق عالم به جنگ است . و همه روز در اعراض و انكار است ، و هركه از وجه بگذشت به ذات خداى رسيد از بتپرستى خلاصى « 3 » يافت و به يكبار با خلق صلح كرد و از اعراض « 4 » و انكار آزاد شد « 5 » « و اين علامت نيك است » . و آنكه بر وجه رسيد اگرچه خداى مىپرستد ، اما مشرك است . و آنكه به ذات « خداى » رسيد هم خداى مىپرستد اما موحد است .
اى درويش !
[ جمله ] اتفاق كردهاند « كه هركه خود را شناخت خداى را شناخت و » هركه خود را شناخت عالم كبير را شناخت پس سعى در شناختن « 6 » خود مىبايد « كردن » تا كمال خود حاصل كند .
هامش
( 1 ) . اين .
( 2 ) . شد .
( 3 ) . خلاص .
( 4 ) . اعتراض .
( 5 ) . خلاص گرديد .
( 6 ) . شناخت .