نطفه است و مدتى علقه است و مدتى مضغه است . و در ميان مضغه ، عظام و عروق و اعصاب پيدا آيند ، « 1 » تا مدت سه ماه بگذرد و آنگاه در اول ماه چهارم كه نوبت آفتاب است ، آغاز حيات مىشود و بهتدريج حس و حركت ارادى از وى پيدا مىآيد ، تا چهار ماه بگذرد و چون چهار ماه بگذشت ، جسم و روح حاصل شد و خلقت اعضا و جوارح تمام گشت و خونى كه در رحم مادر جمع شده است غذاى فرزند است . از راه ناف به فرزند مىرسد و جسم و روح و اجزاى فرزند به تدريج به كمال مىرسد تا هشت ماه بگذرد و « در » « 2 » ماه نهم كه نوبت باز به مشترى مىرسد از رحم مادر مىزايد . « 3 »
چنين دانم كه تمام فهم نكردى روشنتر از اين بگويم .
فصل
بدان ، كه چون نطفه در رحم مىافتد مدور مىشود از جهت اينكه « 4 » « شكل » آب بالطبع مدور است و آنگاه به واسطهء حرارتى كه خود دارد و به واسطه حرارتى كه در رحم است بهتدريج نضج مىآيد و اجزاى لطيف [ وى ] از اجزاى غليظ وى جدا مىشود ، چون نضج تمام مىشود ، « 5 » اجزاى غليظ از تماميت نطفه روى به مركز [ نطفه ] نهد . « 6 » و اجزاى لطيف « 7 » [ آن ] « از » تمامت نطفه روى به محيط نطفه مىآورد به اين « 8 » واسطه نطفه چهار طبقه مىشود ، هر طبقه محيط « به » ما تحت خود يعنى آنچه غليظ است روى به مركز مىنهد . و در ميان نطفه قرار مىگيرد . و آنچه لطيف است روى به محيط مىآورد . و در سطح اعلاى نطفه مقر مىسازد . و آنچه در زير سطح اعلى است و متصل به سطح اعلى است در لطيفى كمتر از سطح اعلى است . و آنچه بالاى مركز است و متصل به مركز [ است ] در غليظى كمتر از مركز است .
به اين واسطه نطفه چهار طبقه مىشود ، مركز را كه در ميان نطفه است سودا مىگويند .
و سودا سرد و خشك است و مزاج خاك دارد لاجرم به جاى خاك افتاد و آن طبقه كه بالاى مركز است و متصل به مركز است [ و محيط مركز است ] بلغم مىگويند و بلغم سرد و تر است و مزاج آب دارد لاجرم به جاى آب افتاد و آن طبقه كه بالاى بلغم « است » و متصل به بلغم و محيط به بلغم [ است ] خون مىگويند و خون گرم و تر است و مزاج هوا دارد لاجرم
هامش
( 1 ) . پيدا مىآيد .
( 2 ) . در .
( 3 ) . به عالم مىآيد .
( 4 ) . آنكه .
( 5 ) . شد .
( 6 ) . مىنهد .
( 7 ) . لطيفه .
( 8 ) . آن .