وجود خداى « هيچ » وجود ديگرى نيست كه امكان ندارد كه باشد . پس به نزديك اين طايفه هرچه موجود است جمله به يكبار وجود خداى است . و سخن اين طايفه به شرح گفته شد .
و [ آن ] طايفه ديگر مىگويند كه وجود بر دو قسم است ، وجود حقيقى و وجود خيالى .
خداى وجود حقيقى دارد و عالم وجود خيالى دارد . خداى هستى است ، نيستنماى ، و عالم نيستى است ، هستىنماى . عالم [ به جمله ] به يكبار خيال و نمايش است . و به خاصيت وجود حقيقى كه وجود خداى است اين چنين موجود مىنمايد ، و به حقيقت وجود ندارد . الا وجود خيالى و عكسى و ظلى . اين است سخن اين طايفهء ديگر و « اين طايفه » خود را اهل وحدت نام كردهاند و ديگران ايشان را سوفسطائيه نام نهادهاند . « 1 »
فصل
بدان ، كه در عالم هميشه اين چهار طايفه بودهاند و اصل اين اعتقادات همين چهار اعتقاد بيش نيست . و اين معتقدات بسيار كه پيدا آمده است و مىآيد جمله فروع اين چهار اعتقادند و هيچ شك نيست كه از اين چهار ، يكى حق است و سه باطل . اما هر يك « 2 » مىگويند آنچه حق است با ماست و ديگران بر باطلند « و هر چهار طايفه اين بيت مىخوانند »
« مرغى كه خبر ندارد از آب زلال » * « منقار در آب شور دارد همه سال »
اى درويش !
به يقين بدان كه بيشتر « از » آدميان خداى موهوم و مصنوع مىپرستند ؛ از جهت آنكه هر يك با خود چيزى تصور كردهاند و آن تصور خود را خداى نام نهادهاند . و آن « خداى » را مىپرستند و مصور هركس مصنوع و موهوم آن كس است . « 3 » و همه روز عيب آن بتپرستان مىكنند و مىگويند كه خود مىسازند و خود مىتراشند و [ مصنوع ] خود [ را ] مىپرستند و نمىدانند كه ايشان همه عمر در اين بودهاند . و در اين خواهند بود و از رب الارباب كه « خداى است و » إله مطلق است ، غافلند .
اى درويش !
هر چيزى را كه معين كردهاند همچون « 4 » ستاره و آفتاب و آتش و [ بت ] و نور و ظلمت
هامش
( 1 ) . گويند .
( 2 ) . هر يكى .
( 3 ) . باشد .
( 4 ) . چون .