و اگر سالكى نتواند از صفات بازدارندهء خود بميرد و زايشى نو حاصل كند بديهى است كه جز آزردن خويش طرفى نخواهد بست .
گر پيشتر از مرگ طبيعى مردى * برخور كه بهشت جاودانى بردى
ور زانك ، در اين شغل قدم نفشردى * خاكت بر سر ! كه خويشتن آزردى « 1 »
مرگ اختيارى سبب وصل سالك به مبدأ و دورى از فروعات مشغلهانگيز است .
صوفئى در باغ از بهر گشاد * صوفيانه روى بر زانو نهاد
پس فرورفت او به خود اندر نغول * شد ملول از صورت خوابش فضول
كه چه خسبى ؟ آخر اندر رز نگر * اين درختان بين و آثار خضر
گفت آثارش دل است اى بو الهوس * آن برون آثار آثار است و بس
اى خنك آن را كه پيش از مرگ مرد * يعنى او از اصل اين رز بوى برد « 2 »
( 6 - ص 59 س 8 ) شيخ مىفرمود كه روح من . . .
منظور از شيخ در اين موضع و شيخ ما در ص 77 متن حاضر ، شيخ سعد الدين حمويه است ، چه اولا در مريد بودن نسفى و مراد بودن حمويه به دليل اشارات بسيار ترديدى نيست و هركجا كه نسفى از شيخ و شيخ ما سخن مىگويد منصرف به حمويه است . ثانيا در نفحات جامى ذيل شرح احوال سعد الدين حمويه آمده است .
« وقتى روح مرا عروج واقع شده و از قالب منسلخ گشت ، سيزده روز چنان بماند ؛ آنگاه به قالب آمد و قالب در اين سيزده روز چون مردهاى افتاده بود و هيچ حركت نمىكرد . . . » « 3 »
و احتمالا جامى از آثار نسفى در نگارش اين مطلب سود جسته باشد .
( 7 - ص 59 س 18 ) طايفهاى از اهل تصوف مىگويند كه روح خاتمين يعنى خاتم انبيا و خاتم اوليا تا به عرش عروج تواند كرد . اين طايفه ولايت را به مرتبهء اعلى رساندهاند . . .
نسفى در قياس مقام نبى و ولى به اختلاف مواضع سخنان متفاوتى دارد ، از جمله در همين متن از قول طايفهاى از اهل تصوف ولايت را برتر از نبوت و مرتبهء اعلى مىداند
هامش
( 1 ) . شيخ اشراق ، مجموعهء آثار فارسى ، ص 395 .
( 2 ) . مثنوى ، ص 237 .
( 3 ) . نفحات الانس ، ص 429 .