از آنجا مىتوان استنباط كرد كه « اعوان » در زبان فارسى بمعنى جمع استعمال نمىشده و بدين سبب بعد از حذف همزه و تخفيف بار ديگر آن را بر « اعونه » و « عوانان » بقياس عربى و فارسى جمع بستهاند و جمع فارسى آن مذكور است در بيت ذيل :
مىزند او را كه هين او را بزن * زان عوانان نهان افغان من
( مثنوى ، نيكلسن ، دفتر 3 بيت 3823 )
و عوّان ( بتشديد واو ) كه بنقل آنندراج بمعنى سختگيرنده و ظالم و زجركننده و سرهنگ ديوان سلطان است در عربى نيامده و عجب آنكه وى يكى از مآخذ خود را در ضبط و تفسير اين كلمه منتهى الارب معرفى نموده ( به رمز ا ) و در آن چنين مطلبى وجود ندارد .
( 481 ) ص 159 ، س 2 ، عبادى : بفتح اول و تشديد باء موحده نسبت است بسنج عبّاد ( بكسر سين و سكون نون ) يكى از قراى مرو و بدين نسبت مشتهر است :
1 - امير ابو الحسين اردشير بن ابى منصور ( مطابق نقل سمعانى در انساب و ابن الاثير در لباب ) و يا اردشير بن منصور ( چنان كه ابن الجوزى در منتظم آورده است ) وى از وعّاظ معروف و مشهور قرن پنجم است و كلام او بسيار مؤثر بود و بدين جهت عامّهء مردم به دو اقبال عظيم داشتند و بسيارى بر دست وى توبه كردند و موى سر ستردند و چون در سال 486 از سفر حج ببغداد آمد ابو حامد غزالى در مجلس وعظ او حضور يافت و اين مجلس در مدرسهء نظاميّه منعقد مىشد و ازدحام به حدى رسيد كه تمام غرفهها و صحن و بام مدرسه را انبوه جمعيّت فرا گرفت و بر عاشقان مجلس عبّادى تنگ آمد و ناچار بقراح ظفر ( محلهء بزرگى در بغداد . معجم البلدان ، طبع مصر ، ج 7 ، ص 41 ) مجلس وعظ گسترد و به گفتهء ابن الجوزى مردم دست از كار كشيدند و در مجلس او زارى مىكردند و از هوش مىرفتند و به دو اعتقاد عظيم داشتند و صاحت كرامتش مىشناختند وفاتش 497 بقول ابن الجوزى و بنقل سمعانى و ابن خلّكان نيّف و تسعين و أربعمائة .
2 - پسر او امير ابو منصور مظفر بن اردشير كه وى نيز در وعظ مهارت و شهرت