در حوض مدرسهء قراطايى كرده و در چند خمى خسروانى ديگر جلّاب ساختيم و به شراب دار سلطان سپردم تا آبناك نباشد دم بدم مىبايد چشيدن اسكرّهيى پر كرده بدست من داد ديدم كه بهغايت زبانگير و گلوگير بود گفتم ديگر آب مىبايد سبويى چند باز آب ريختند باز چشيدم شيرينتر از اوّلين بود همچنان به غير از حوض ده خم ديگر از جلاب شكرى پر كردند . ( مناقب افلاكى ) .
و گمان مىرود كه بمعنى مذكور است در اين شعرها :
اندرين ره ز شعر حجت جوى * چون شوى تشنهء جلاب و گلاب
( ديوان ناصر خسرو ، طبع طهران 130 ، ص 35 )
زان دل كه درو جاه بود نايد تسليم * زان نى كه ازو نيزه كنى نايد جلّاب
( ديوان خاقانى ، چاپ طهران ، عبد الرسولى ص 58 )
در حال جلاب داران بيامدند و جلّاب بياوردند و باز خوردند .
مگر ده نبات بدهى از بهر جلّاب كه مرا پارهء گلو رنج مىنمايد ( مقصود خشكى گلو است از قصه زياد گفتن ) . از داستان سمك عيار
رجوع كنيد به : قانون ، طبع ايران ، قرابادين ، ص 28 كامل الصناعة ، طبع مصر ، ج 2 ، ص 590 تذكرهء داود انطاكى ، ج 1 ، ص 152 تحفهء حكيم مؤمن ، طبع ايران ، ورق 173 بحر الجواهر ، مخزن الادويه ، غياث اللغات ، آنندراج در ذيل جلّاب .
( 142 ) - ، س 15 ، سوسن ده زبان : سوسن سفيد كه آن را سوسن آزاد نيز گويند و ده زبان دارد و زنبق ناميده مىشود .
تحفهء حكيم مؤمن ، مخزن الادويه ، برهان قاطع ، آنندراج در ذيل : سوسن و سنايى گويد :
ريسمانوار ار نخواهى پاى چون سر سر چو پاى * ده زبان چون سوسن و يك چشم چون سوزن مباش
( ديوان سنايى ، طبع طهران ، مدرس رضوى ، ص 266 )