و جزو اسماء حسنى است و يا بمعنى گواه ( كسى كه در قضيهاى حاضر باشد و صحّت آن را بقول تصديق كند ) كه از لفظ
شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ
( قرآن كريم ، آل عمران ، 18 ) مستفاد مىگردد و متكلمين صفت « مهيمن » را كه هم از اسماء حسنى است به اين هر دو معنى تفسير كردهاند شرح مواقف ، ج 3 ، ص 171 - 172 و ميدانى اين لفظ را « شاهد » در عداد نامهاى الهى آورده است . السامى فى الاسامى ، طبع اصفهان 1267 باب اول از قسم اول .
( 72 ) - س 14 ، آبكى : ظاهرا دانهيى كه آب به خود كشيده و آمادهء جوانه زدن و سبز شدن باشد و نزديك به همين معنى است در ص 16 ، س 18 از همين كتاب .
( 73 ) - س 20 ، عجمى مباش : درين مورد بمعنى بىخبر و غافل است چنان كه در بيت ذيل از مثنوى :
مستفيدى اعجمى شد آن كليم * تا عجميان را كند زان سرّ عليم
ما هم از وى اعجمى سازيم خويش * پاسخش آريم چون بيگانه پيش
كه عجمى در بيت اول بمعنى غافل و بىخبر و اعجمى در هر دو بيت بمعنى متغافل آمده است و چنين است در بيت ذيل :
در آشنا عجمىوار منگريد چنين * فرشتهايد بمعنى اگر بتن بشريد
كليات شمس ، انتشارات دانشگاه ، ج 2 ، بيت 10065
( 74 ) - ، - پارسى باش يعنى شكفته : بىگمان مقصود گل پارسى است كه نوعى از ورد است و آن را گل سرخ و گل محمدى و گل گلاب هم مىنامند چنان كه از گفتهء ابن الاثير ( كامل ، حوادث 307 ) مستفاد مىشود :
و كان كامكار دهقانا بنواحى مرو و اليه ينسب الورد الكامكارى و هو الشديد الحمرة و هو الّذى يسمّى بالرّىّ القصرانى و بالعراق و الجزيرة و الشام الجورى ينسب الى قصران و هى قرية بالرى والى مدينة جور و هي من مدن فارس .
و مقدسى در احسن التقاسيم جزو صادرات فارس ما ورد و گلاب جور را نام مىبرد و معلوم است كه ورد پارسى ممتاز و مشهور بوده است .