و ما ذرفت عيناك الّا لتضربي * بسهميك في اعشار قلب مقتّل
( 58 ) - س 4 ، ورخج : بفتح اول و دوم و سكون سوم چركين - در صفحهء 14 و 24 از متن حاضر باز هم استعمال شده است . نيز رجوع كنيد به : معارف بهاء ولد ، طبع طهران ، ص 490 .
( 59 ) - س 7 ، فخر الدين تاج بلخى : ظاهرا بايد با اضافهء ( فخر الدين ) به ( تاج بلخى ) خوانده شود بر طريق اضافهء ابنى بدليل آنكه مصنّف در صفحهء 176 از همين كتاب از وى چنين تعبير كرده است : « فخر الدين پسر شيخ تاج » و از مقارنهء نام وى با معين محتسب ( ص 138 ) و نام پسرش با صدر جهان مىتوان حدس زد كه او از طبقهء فقها و رؤساء دينى بوده و بدين سبب بهاء ولد حال خود را با فخر الدين پسر او مقايسه نموده است . و گمان مىرود كه « شيخ تاج » و « تاج » همان كسى باشد كه در مثنوى بنام « شيخ الاسلام تاج بلخى » و « تاج شيخ اسلام » ياد شده و موضوع حكايت ظريفى است كه در اينجا مىآوريم :
« حكايت ضياء دلق كى سخت دراز بود و برادرش شيخ اسلام تاج بلخ بهغايت كوتاه بالا بود و اين شيخ اسلام از برادرش ضيا ننگ داشتى ضيا درآمد بدرس او و همه صدور بلخ حاضر بدرس او ، ضيا خدمتى كرد و بگذشت ، شيخ اسلام نيمقيامى كرد سرسرى ، گفت آرى سخت درازى پارهء در دزد .
آن ضياء دلق خوشالهام بود * دا در آن تاج شيخ اسلام بود
تاج شيخ اسلام دار الملك بلخ * بود كوتهقد و كوچك همچو فرخ
گرچه فاضل بود و فحل و ذو فنون * اين ضيا اندر ظرافت بد فزون
او بسى كوته ضيا بىحد دراز * بود شيخ اسلام را صد كبر و ناز
زين برادر عار و ننگش آمدى * آن ضيا هم واعظى بد با هدى
روز محفل اندر آمد آن ضيا * بارگه پرقاضيان و اصفيا
كرد شيخ اسلام از كبر تمام * اين برادر را چنين نصف القيام