( 55 ) - س 18 ، و ديگر آنك بيرونى الخ : غيبت در تعبيرات صوفيه آنست كه بنده از حظوظ نفس خود غايب گردد و توجّه وى بدانها منقطع شود چنان كه ياد آن بر دلش نگذرد و در آن حالت حظوظ نفس باقى است ولى سالك را شهود حقّ از ديد آن منقطع ساخته است و او بشغل حق چنان مشغول گشته كه از حظوظ نفس خبر ندارد و در اين حالت چون معنيى بر باطن او مستولى گردد و سرّ بدان مشغول شود حكم آن به ظاهر سرايت كند چنان كه اگر بفكر دوست افتد لذت انديشه هفت اندام را فروگيرد مثل اينكه همه قلب است و اگر سخن دوست شنود لذت آن سماع به هفت اندام در شود بدان صورت كه پندارى همه گوش شده است و بى يسمع و بى ينصر اشاره بدين حالت است .
و نيز غيبت را اطلاق مىكنند بر ناديدن فانى و جهان ناپايدار بسبب شهود باقى و عالم حق كه پايدار است .
و در مقابل آن « حضور و شهود » به كار مىبرند يعنى حضور دل به حق و ديدن آنچه غايب است به صورت حاضر و اين مرتبه لازمهء غيبت از حظوظ است زيرا هرگاه از حظوظ نفس غايب شود و آن را نبيند به ناچار شاهد تصرّف حق خواهد بود و حق را بدل حاضر خواهد يافت .
اكنون گوييم كه شرط صحت سماع آنست كه مستمع بر فهم اشارات و تنزيل آنها بر احوال خود قادر باشد و به ظاهر نرود تا مفتون نگردد و اين حالت وقتى دست مىدهد كه مستمع متوجه حظوظ نفسانى نباشد پس معنى گفتهء مصنف : « بيرونى از غيبت خيزد » بر اين مقدمه روشن است .
و چون حضور مستلزم آنست كه همه چيز را به حق و از حق بيند و در باقى و بقا مستغرق گردد چنان كه گذشت پس هرچه گويد و شنود به خدا گويد و از خدا شنود كه « بى يسمع و بى ينطق » و بنابراين سماع درون ثمرهء حضور است چنان كه مصنّف ما گفته است .
و اگر جملهء مذكور اشاره باشد باختلاف مشايخ صوفيه در اينكه سماع آلت
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 220
مساهمون: سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( بهاء ولد )
ص٢٢٠