( 51 ) - س 12 ، تنك ؟ ؟ ؟ و حبيه : چنان كه در ذيل گفتهايم اين دو كلمه را اينگونه بايد خواند : تنگ و خبيه - و تنگ بضم اول كوزهييست بيضىشكل كه لوله و نايژهء آن بر سرش قرار دارد و لولهاش آنجا كه به كوزه متّصل مىشود تنگ است و سر لوله فراخ و گشاد است و بدين سبب آب و شراب از آن با آهنگى بريده و بصوت قلقل خارج مىشود و به عربى آن را بلبله و صراحيه نامند و خاقانى بدين مناسبت گفته است :
بلبله در قلقل آمد قل قل اى بلبل نفس * تازه كن قولى كه مرغان قلندر ساختند
ديوان خاقانى ، طبع طهران 1316 ص 120
و « خبيه » ظاهرا تلفّظى است از خابيه به لهجهء اهل خراسان كه الف را در وسط كلمه به صورت فتحهء مشبعه ادا مىكنند مثلا ( خرش ) بجاى خارش و ( عدت ) بجاى عادت و خابيه ( بيا و نيز همزه ) خم است مولانا گويد :
گشاده است گشاده است سر خابيه امروز * كدوها و سبوها سوى خمخانه كشانيد
( 52 ) - س 14 ، اما حالت خوش الخ : حال نزد صوفيه عبارتست از : معنيى كه از حق بدل پيوندد بىآنكه آن را از خود بكسب دفع توان كرد چون بيايد و يا بتكلف جذب توان كرد چون برود و مقابل آن مقام است ( بضم ميم و بفتح آن ) يعنى آنچه سالك بدان متحقق گردد از آداب و اعمال به مجاهدت و كوشش خود و بدين سبب گفتهاند كه حال از جملهء مواهب و بخشش و افضال حق است و مقام در شمار مكاسب و اعمال بنده و در حقيقت احوال كمندهاى لطف حق است كه بنده را بسوى عالم وصال و اتّصال باز مىكشد و مقامات مراتب تحقّق اوست و درجاتى كه درين راه حاصل كرده باشد و چون اين مقدّمه معلوم گشت گوييم كه مشايخ صوفيه را خلافست دربارهء دوام و عدم دوام احوال بدينگونه :
ابو القاسم جنيد معتقد است كه حال دوام نمىپذيرد و در تعريف آن گفته است :
« الحال نازلة تنزل بالعبد فى الحين فيحلّ بالقلب من وجود الرضا و التفويض و غير ذلك فيصفو له فى الوقت فى حاله و وقته و يزول » كه زوال را شرط حال شمرده است و همو