در آنجا بميرد راه نيابد كالبد چون پليست كه حيوة و عقل و تدبير و فعل چون خلقان بر وى مىگذرد و اگرنه مان « 1 » تو مىباشد همچنانك آن زمان طلوع را چه اثرست ، همه آدميان و حيوانات اللّه همه را از نيست هست مىكند و نيست مىكند همه از نيست سر برمىزنند اندر هوا همچون قبّه بر روى آب كس نداند كه اصل چيست .
سيلاب آب 517 سياه شب كه چشمهء سلسبيل خمر خواهد همه سنگ يك منيهاتان كه به روى سينهاء شما نهاد همه را برد چون منيهاتان رفت تدبيرها و تصرّفهاتان رفت از آنك چون تو نماندى چگونگى كه من چنين كنم و چنان كنم [ هم نماند ] چون شب درآمد حشرات حواس تو از كالبد تو گريختند و در گوشها و سوراخها پنهان شدند و آراميدند و حشرات زمين برون آمدند .
[ انس با خدا ]
مىانديشيدم كه مخلوق را باللّه جنسيّت نباشد چگونه باللّه انس گيرد و خوش شود و بيارامد اللّه الهام داد كه چون وجود مخلوق از موجدست و آن منم چگونه انيس نباشم آخر با شش 518 وجود بايجاد نبود با چه خواهد بود چو ارادتم و فعلم و صفتم و خلقم و رحمتم بمخلوق پيوسته باشد موانست با من نباشد با كى باشد آخر نه اين همه شهوتها و عشقها و موانستها از منست و از آفرينش منست پس چگونه با من انس نباشد چو انس از فعل منست همه كلمات دوستان و راز گفتن ايشان و مماسّه و مصاحبهء ايشان نه من هست مىكنم پس هست را با هستكننده چگونه آرام نباشد و با كى خواهد آن موانست بودن كه دايم ماند جز با من اكنون ذكر مىگوى و باللّه و با صفات او انيس مىباش و قرآن مىخوان و حقيقت انس را مشاهده مىكن
اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ
« * » چون نفاذ مشيّت [ نيست ] هيچ كس را جز اللّه را و من خواستهء آن خواستم خواست را با خواهنده چگونه انس نباشد .
الْحَيُّ
« * » چون زنده دايمست چگونه با زنده انس نباشد قيّوم همه روزگار ترا مىسازد و تصرّفات ترا راست مىدارد چگونه ترا با او سخن و راز و انس نباشد
لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ
« * » چو هيچ زمانى بىخبر نباشد چگونه حال خود را با وى عرضه نتوانى داشتن عاشقان بيدار باشند مگر تو معشوقهء كه خفتهء اكنون وجود تو چون شاخ
هامش
( 1 ) - اينجا سقطى هست .
( * ) قرآن كريم ، 2 / 255